تبليغاتX
من از سلاله شهرزاد قصه گویم
شبیر تابستان ندارد.

زیر سقف دم کرده ی بازار سی متری،شرجی بود و بوی عرق بدن ها و ازدحام وسر و صدای کوپن فروش ها،رطب فروش ها، بوی زهم ماهی بود و تنه زدن ها...خداییش بود که گهگاه نرمه نسیمی از روی کارون بر می خاست و عرق ها را می خشکاند و اجازه می داد که نفس بالا بیاید.

غیر از شبیر ، همه دویدند طرف پل نادری. آن جا که مردی از زور شرجی از نفس افتاده بود . این نفر سوم بود که شرجی از پا می انداختش...تا حالا که جخ ساعت ده بود..

--واوی..مونت کالو چل تومن...ویلستون ایمرکایی صد تومن...مالبولو...آدانس خارجی...
بند چرمی چغر چرکمرده و قاچ قاچ جعبه، پشت گردن ساه سوخته اش را زخم و زیلی کرده بود. پوست آن جا به پهنای دو انگشت روشن تر جاهای دیگر گل و گردنش بود....سری بزرگ با موهای وزوزی ، گردنی باریک و نی قلیانی، لب هایی کلفت و کبود جلو آمده که انگاری همیشه ی خدا حالتی از سوال و شگفتی داشت...

شبیر ، به ستون سیمانی برق تکیه داد و پول هاش را شمرد. می دانست که نباید پول زیادی پیش خودش نگه دارد.همین  قدر که داشته باشد باقی صد تومنی یا دویست تومنی مشتری را بدهدبسش بود .پول ها را چپاند تو یک پاکت خالی سیگار و هل داد تو جیب گل و گشاددش و راه افتاد  طرف چهار راه امام .آن جا که مادرش ، حامده و خواهرش زبیده کنار بساط ماست و پنیر ودوغ و سرشیر  رو زمین پهن شده بودند  و چقدر پشه دورشان جمع شده بود!  سر راهش عبود را دید که کیسه ی نایلکس سیاهی را با التماس دراز کرده بود طرف   مردی که داشت با رطب فرروش چانه می زد: دسته داره آقا!...جاداره!
آن طرفتر، جلو مستراح عمومی ، قاسم با چشم های لوچ قی گرفته و هر دو پای از زانو به پایین بریده اش رو چارپایه چوبی نشسته بود و تو سینی رویی درب وداغون و چرکمرده اش ، رویک جعبه خالی میوه، یک مشت سکه ی ریز و درشت و چند تا اسکناس مچاله ی عرق کرده پخش و پرا بود....قاسم خودش می گفت که کوسه ها پاهاش را خورده اند: اول پا چپمه دادم به خوردشون بعدش پا راستمه.خداییش بود که یه لنج گذری به دادم رسید.
شبیر سلام کرد و جواب شنید:
--اهلا و سهلا!
شبیر گفت: مث ای که کارکاسبیت امرو جوره کا..شرجی کار خودشه کرده
قاسم--پکر--گفت:ها ارواح عمه م! می بینی خ حال و روزمه. سرریدنشون هم با آدم چونه می زنن لاکردارا...یارو گردنشه تبر نمی زنه، می ره او داخل یه ساعت خیر سرش زور می زنه، بعدش که اومد بیرون پسرشه کفن می کنه که شاش پتی بوده. خونه خراب،، پس او داقل فیلم می دیدی؟ راستی می بینی امرو شرجی چه پدری ازمون درآورده! آب از زیرمون راه افتاده ولک! ..ببین ...آ..خرما پزون هم خ تموم شده...تو باز خوبه راه می ری یه بادی بت می خوره. مو نشسته م این جا جلو ای بوها...
شبیر گفت:ای خ شرجی نیس کا..تو شرجیای خرمشهره ندیدی.
قاسم به پیرمردی که از مستراح آمده بود بیرون گفت:یه تومن می شه بابا!
روکرد به شبیر، سر تکان داد و گفت:تون خدا اسم آبادان خرمشهره نیار که داغم تازه می شه.
بعد :گفتی  ای شرجی نی؟! ای بووام هی! ولک تو مث ای که پوست گرازه کردن برت! ببین لاکردار عرق هم نکرده! گمونم تو لاش تو کولر بیست چارهزار کار گذاشته ن ..بده بینم یه نخ از او اشنواته ولک!
--اشنو؟!  اشنوم کجا بی کا...واوی دارم می خی؟
---ها، بده یه نخ دود کنم. به اسمش چکار دارم.؟
--بیا! با ای می شه چار نخ..حسابشه خ داری کا!
--ها ، دارم جون مادرم....برو سی خودت چو خط بزن!
سیگار را گرفت و گیراند و پک محکمی زد .باقی پول یک سرباز  راداد .دوباره پک زد ..گل و گردنش را با حوله خیس چرکمرده ای خشکاند و گفت:
--عوضش امشو کیف داره بشینی پا تلوزیون ولک!...نه که شرجیه. ، همه جایه می گیره مث آـیینه...قطر...کویت...فیلم هندی..فیلم مرصی....های های ! زن هم زنای مرصی..راستی تو فیلم او شوی یه دیدی؟
شبیر گفت: مگه شمام تلوزیون دارین قاسم؟
قاسم گفت:ها...داریم..خوبش م داریم...سونی بازار  مشترک مگه ما   آدم نیستیم...برو ...برو..مامورا دارن میان ای ور
.
قاضی ته مانده ماهی هاش را حراج کرده بود:
--های بیو ای سر بازار...حراجش کردیم که همه ببرن..همه شون سی تومن خواهر...ماهی تازه ی کارون.
چشمش افتاد به شبیر. جلو آمد باش دست داد خم شد و سرش را بوسید. تمام جانش بوی زهم ماهی می داد. خندید و دندان های گرازی جرم گرفته اش را نشان داد:
--کارکاسبیت چه جوره شبیر؟...کاکات چطورن؟...حال مادرت خوبن؟ خودت سالمی کا؟
شبیر گفت:همه خوبن عمو قاضی شکر خدا.
قاضی گفت: به خدا وختی می بینمت دلم تش می گیره. خدا رحمت کنه بوواته..سی خودش مردی بی. خدا مثلش کم خلق کرده بی.
شبیر می دانست که قاضی جوانی هاش برو برویی داشته، صاحب چند تا لنج بوده . مسافر قاچاق می برده آن ور شط...اما زن که گرفت پا گیر شد و ماندگار اهواز..

پول ها را دادبه مادرش. مادرش پول ها را نشمرده چپاند تو جیب آستر پیرهنش و زیپش را بست. با بال مقنعه ی بلندش  عرق صورتش را خشکاند و پشه ها را پراند. گفت: امرو خ جیبته نزدن..
شبیر گفت:جیب منه بزنن؟! هنو مادرش نزاییدشه که جیب منه بزنه...او روز هم خووم برده بی.
رو کرد به سربازی که زل زده بود به زبیده:
--راته بکش برو عامو!...چته مث علم یزید سبز شدی این جا ؟
مادرش گفت:یه خبر بد دارم سیت شبیر.
---خبر بد؟!...سی مو؟!..چه خبری؟
---جاسم وانتشه فروخته.
--خ بفروشه...چی که فراوونه وانت..خبر بد!..گفتم خدا چه شده.. ای خ غصه نداره ننه
مادرش گفت:خ او با باقی فرخ داشت...آشنا بود. همساده بود  یه راس از دم خونه می آوردمون بازاز..ملا حظه حالمون هم می کرد.
---گفتی وانتشه فروخته؟ حالا می خوا چکار بکنه با چارده تانون خور ودوتا زن؟
مادرش گفت:کار گرفته تو لوله سازی...می گم کاشکی تو هم دستت یه جایی بند می شد ننه..ای سیگار فروشی هم نشد کار سی تو...درس خب نخوندی..
--حالا چه وخت ای حرفایه مادر...اگه با مو کار نداری  برم چن تومن کاسبی کنم.
---نه ، برو ننه ..برو خدا پشت و پنات..پولاته گم نکنی ها!..جیبات که سولاخ نیس.
--هم باز گفت پولاته گم نکنی.!.می گم ننه امرو چته؟...یه بارکی بیو قنداقم کن پستونک بذار تو دهنم...گمونم مال ای شرجیه..
بلند شد پاش خواب رفته بود . بند جعبه را پشت گردنش جا به جا کرد و خودش را لا به لای جمعیت جلو کشاند---واوی...مونت کالو چل تومن ..مالبولو...ویلستون ایمریکایی صد تومن...آدانس خارجی...

قباد آذرآیین
اهواز تابستان 1376   :

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:37 توسط قباد آذرآیین |

گفت‌وگو با قباد آذرآيين
«نوشتن بر اساس تئوري مانند ريگي است زير دندان»




+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:7 توسط قباد آذرآیین |

-اما آخر ما به اعدامی قول داده بودیم قربان.

-چه قولی؟

-این که بعد از مرگ وصیت نامه اش را باز کنیم و طبق آن عمل کنیم ... یادتان رفته؟

-نه هر جور وصیتی آقا ... فکرش را بکنید اگر این موضوع به گوش بقیه برسد ... چه حرفها! این هم شد وصیت: (( طناب و چوبه دارم را با من خاک کنید )) هوم!

"قباد آذرآیین"
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:38 توسط قباد آذرآیین |



من سهيلا قديري 28 ساله هستم. ۸ فقره سابقه کیفری به جرم ولگردی دارم. هيچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يك زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:30 توسط قباد آذرآیین |

قباد آذرآيين:
استفاده از اسطوره‌ها نوعي شگرد نويسندگي است

سرويس: فرهنگ و ادب
1388/08/13
11-04-2009
12:06:42
8808-00460: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

به باور يك داستان‌نويس: به كار بردن آگاهانه اسطوره‌ها در متن داستان موجب غناي آن مي‌شود.

قباد آذرآيين در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان گوش‌زد كرد: نبايد به صورت تعمدي از اسطوره‌ها در داستان استفاده كنيم چراكه به اين شكل داستان را به تصنع مي‌كشانيم. اسطوره‌ها بايد به طور غيرمستقيم وارد داستان شوند تا خود را در داستان نشان دهند.

او خاطرنشان كرد: گاه مواردي پيش مي‌آيد كه داستان‌نويس نياز پيدا مي‌كند براي نمادين بودن يا ضرورت و يا دور زدن سانسور از اسطوره‌ها استفاده كند. استفاده از اسطوره‌ها نوعي شگرد نويسندگي است.

آذرآيين اظهار كرد: اسطوره‌هاي جهاني را مي‌توان به عنوان نماد جهاني در نظر گرفت تا متن از حالت بومي خارج شود.

به باور وي: الزامات داستان ‌بايد استفاده از الگوهاي كهن و اسطوره‌ها را بپذيرد وگرنه مي‌توان بدون اسطوره‌ها نيز داستان موفقي نوشت.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:6 توسط قباد آذرآیین |

«من از سلاله شهرزاد قصه‌گويم»
گفت‌وگو با قباد آذرآيين

سرويس: فرهنگ و ادب
1388/08/11
11-02-2009
11:17:52
8808-00311: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

قباد آذرآيين خاطرنشان كرد: ما داستان‌نويسي مدرن را از غرب گرفته‌ايم اما داستان را بر اساس داشته‌هاي خود مي‌نويسم.

اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان با اشاره به زيربناي داستان‌نويسي تاكيد كرد: ما داستان‌نويسي مدرن را از غرب گرفته‌ايم اما زمينه داستان كوتاه را در ايران داشته‌ايم. نمونه آن كتاب‌هاي "فرج بعد از شدت"، "گلستان سعدي" و "مقامات حميدي" است كه به داستانك‌هاي امروزي نزديك است.

خودمان داريم

او با ذكر اين نكته كه ما پس‌زمينه‌اي از داستان كوتاه را در ادبيات گذشته خود داريم، ‌افزود: جان‌مايه ادبيات امروز در ادبيات گذشته وجود دارد و اگر اين رشته گسسته شود، ادبيات ما ادبياتي بي ‌پايه مي‌شود و مانند كسي است كه پا در هوا مي‌ماند.

وي اظهار كرد: شرايط زمان و مكان موضوع را در داستان انتخاب مي‌كند و هميشه اين موضوعات حول عشق و مسايل اجتماعي است. اين مسايل در اجتماع هستند و نويسنده ناگزير از نوشتن اين‌ها است چراكه وقتي در اجتماع مسايل را مي‌بيند، متاثر مي‌شود و هنگام نوشتن تاثرش را در داستان پياده مي‌كند اما چه گونه پرداختن مهم است. مثلا داستاني صرفا رمانتيك است و گروه خاصي را جذب خود مي‌كند اما اگر عشق دست‌مايه داستاني شود كه شامل مرور زمان نمي‌شود، هميشه پايدار است.

موانع داستان‌نويسي

آذرآيين در باب موانع داستان‌نويسي امروز ابراز ناراحتي كرد و گفت: سانسور به عنوان مشخص‌ترين مانع داستان‌نويسي است كه اگر نبود، دنيا از سطح بالاي داستان‌نويسي ما مطلع مي‌شود. مساله ديگر زبان فارسي است؛ چون گستره پويش ندارد، مخاطب كم‌تري دارد و به همين دليل اثر را تا حدودي محدود مي‌كند.

وي ادامه داد: كپي رايت يكي ديگر از موانع اصلي است. اگر ما عضو كپي رايت بوديم، خيلي سريع داستان‌هاي ما ترجمه مي‌شدند و اين به ادبيات داستاني ما غنا مي‌بخشد. غم نان نويسنده نيز روي كار او لطمه مي‌زند.

او همچنين بيان كرد: رسانه را نمي‌توان عامل اصلي كم شدن مخاطب ادبيات دانست. در غرب نيز رسانه‌ها حتي قوي‌تر از ايران عمل مي‌كنند اما ادبيات مخاطب خود را دارد. اين صداقت نويسنده است كه در ارتباط با خواننده مهم است. زماني كه خواننده خود را در داستان ببيند و با آن ارتباط منطقي پيدا كند جذب آن مي‌شود اما اگر نويسنده در پي فريب خواننده باشد، اثرش ماندگار نمي‌شود و ادبيات سفارشي ايجاد مي‌شود كه آن هم تاريخ مصرف دارد.

آذرآيين تصريح كرد: براي شناساندن اثر نياز به تبليغ داريم اما نه هر تبليغي. رسانه‌ها بايد منصفانه بين هنرمندان تقسيم شوند نه اين كه تنها به حوزه خاصي از نويسندگان بپردازند.

شعر بهتر است يا قصه!؟

اين داستان‌نويس از جايگاه بهتر قصه گفت و گفت: هيچ گاه در كشور ما آن اهميتي را كه براي داستان قاتل مي‌شويم براي شعر قايل نيستم. شعر نسبت به داستان فضاي محدودتري دارد. داستان‌نويس آزاد است قصه را هر چه قدر كه مي‌خواهد بپروراند و مخاطب با آن ارتباط بيشتري پيدا مي‌كند. شعر واژه‌هاي محدودتري دارد و امروزه مردم‌گريز نيز شده است.

يك پست مدرنيسم محلي

او در اين خصوص نيز تصريح كرد: ما نمي‌توانيم سر جاي خود بمانيم. موج داستان‌نويسي زماني كه مي‌آيد ما ناگريز از نوشتن هستيم. بايد ايده‌هاي جديد را بپذيريم و به كار ببريم.

وي اضافه كرد: پست مدرنيسم نفي مدرنيسم نيست بلكه در تكامل با آن است و مفهوم آن بازگشت به خويش است در حالي كه مدرنيسم بيگانگي را ايجاد كرد. ما بايد از بومي‌گرايي خود شروع كنيم و بعد به جهان برسيم. بايد ادبيات و هنر خود را ارتقا دهيم و بعد به جاهاي ديگر برسيم. براي استفاده از اين موج‌ها نيز بايد آن‌ها را خودي كنيم و آن يك پست مدرنيسم محلي بسازيم.

ريگي زير دندان

اين داستان‌نويس با اشاره به اين مساله كه بر اساس تئوري نمي‌توان هنر توليد كرد، ادامه داد: اين نوع از هنر مصنوعي است. نوشتن كتاب بر اساس تئوري بي‌مورد است و مانند ريگي است زير دندان كه مدام حس مي‌شود. نويسنده بايد تئوريش را پشت سر بگذارد و وارد اتاق داستان‌نويسي‌اش شود. بايد ديد قلم چه مي‌خواهد. بايد گذاشت شخصيت‌ها قلم را از دست نويسنده بگيرند و بنويسند.

او يادآوري كرد: نقد در ايران هنوز پا نگرفته است و آن چه ما مي‌بينيم بيشتر تحت تاثير محافل ادبي و تعارف‌ها است. البته ما امروز منتقدان خوبي داريم كه بايد در فضايي قرار بگيرند كه در تنها به نقد بپردازند چراكه يك منتقد اگر نويسنده باشد به او لطمه مي‌زند چون بايد تنها به يكي بپردازد و اگر منتقد بنويسد باشد، تئوري‌هايش را در داستان‌هايش به كار مي‌برد.

كمي هم از ترجمه

آذرآيين به ترجمه هم اشاره كرد و گفت: يك مترجم بايد انديشه اصلي را از نويسنده بگيرد و ضمن وفادار بودن به اثر آن را ترجمه كند. ترجمه باعث گسترش فرهنگ ما در جهان نيز مي‌شود. ترجمه باعث مي‌شود نيچه در مقابل حافظ تعظيم كند و با او ارتباط برقرار كند. امروز ما هم بايد آن را گسترش دهيم چراكه وقتي كه داستان ترجمه مي‌شود در گستره نگاه جهاني قرار مي‌گيرد.

جهاني مي‌شويم

آذرآيين به چشم‌انداز داستان‌نويسي ايران اميدوار است. او بيان كرد: من به چشم‌انداز داستان ايراني خيلي اميدوارم. داستان ما به مراتب از داستان ‌كشورهايي چون تركيه بالاتر است. ما داستان‌نويسان اميد جهاني شدن را داريم.

مردي از سلاله شهرزاد قصه‌گو

قباد آذر آيين متولد 1327 در مسجدسليمان است. اولين اثرش با نام "باران" در سال 1345 در نشريه ادبي بازار (رشت) منتشر شد. خودش مي‌گويد كه اين داستان نقطه عطفي در دنياي نويسندگي او بود. آذرآيين با تلاش بيش‌تر در سال 57 اولين داستان براي نوجوانان با نام "پسري آن سوي پل" را نوشت.

"راه كه بيفتيم ترس‌مان مي‌ريزد" نيز در سال 60 به چاپ رسيد .وي پس از اين كتاب چند سالي تنها با نشريات ادبي در ارتباط بود تا اين كه اولين مجموعه داستانش را با نام "حضور" در سال 1379 منتشر كرد. "شراره بلند" دومين مجموعه داستان آذرآيين بود كه در سال 80 منتشر شد. داستان "ظهر تابستان" از اين مجموعه برنده جايزه گلشيري شد. "هجوم آفتاب" نيز آخرين مجموعه به چاپ رسيده آذرآيين است.

قباد آذرآيين در اين سال‌ها در كنار غنا بخشيدن به ادبيات داستاني ادبيات فارسي نيز تدريس مي‌كند. او هم‌اكنون ساكن تهران است.

گفت‌و‌گو از: فاطمه ابراهيمي ـ خبرنگار ايسناي خوزستان

انتهاي پيام

کد خبر: 8808-00311

[ صفحه اصلي ] [ سرويس فرهنگ و ادب ] [ عناوين کل اخبار سرويس فرهنگ و ادب ] [ عناوين کل اخبار ] [ چاپگر ] [ دريافت فايل متن خبر ] [ دريافت فايل XML ] [ نسخه چاپي ]  

  نظر شما در مورد اين خبر
نام
پست الکترونيک
پيام شما


پر کردن فرم براي دريافت نظرات الزامي است

امتياز به خبر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط قباد آذرآیین |

یسنا
قباد آذرآیین از انتشار رمانی اجتماعی خبر داد
سرویس فرهنگی عصر آزادی: قباد آذرآیین از پایان نگارش رمان اجتماعی «بلدرچین و جوجه‌هایش» خبر داد.


به گزارش ایسنا، این رمان درباره‌ی پیشامدهایی است كه برای یك بیوه‌زن پس از عهده‌داری شغل شوهرش به عنوان یك راننده حادث می‌شود.

به گفته‌ی نویسنده، خواننده در این اثر با معضلات اقشار مختلف جامعه آشنا می‌شود.

آذرآیین اخیرا مجموعه‌ی داستانی را در فضاهای بومی جنوب و خوزستان نوشته است. این مجموعه كه بیش از 10 داستان را دربر می‌گیرد، هم‌اكنون مراحل نهایی ویرایش را طی می‌كند.

رمان «هجوم آفتاب» آخرین اثر این نویسنده است كه اسفند‌ماه سال گذشته توسط نشر ققنوس راهی بازار كتاب شد. این رمان در حوزه‌ی ادبیات پایداری با نگاه به مسائل بومی خوزستان نوشته شده است.

آذرآیین پیش‌تر دو اثر را در حوزه‌ی ادبیات نوجوانان با عنوان‌های «پسری آن سوی پل» و «راه كه بیافتیم، ترس‌مان می‌ریزد» توسط انتشارات ققنوس و نشر پیشرو وابسته به انتشارات نگاه منتشر كرده است.

قباد آذرآیین متولد سال 1327 در مسجدسلیمان است. كار نگارش ادبی را از 17سالگی با نوشتن داستان «باران» آغاز كرده و تاكنون پنج كتاب منتشر كرده است. «حضور»، «شراره‌ی بلند» و «هجوم آفتاب» از كتاب‌های منتشرشده‌ی این دبیر بازنشسته‌ی ادبیات‌اند.

 

7957
شماره خبر:
aa
ارسال کننده :
29
تعداد بازدید :
پنجشنبه 19 شهريور ماه 1388 ساعت 22:57
زمان ارسال :

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:46 توسط قباد آذرآیین |

- جنگ و آوارگی
قباد آذر آيين در داستان کوتاه شبير تابستان ندارد به جنگ و آوارگی می پردازد.

زير سقف دم کرده بازار سی متری که شرجی در آن بيداد می کند، شبير نوجوان اجناس خود را جار می زند:" مونت کارلو چل تومن. ..ويلستون ايمرکايی صد تومن، . . آدانس خارجی. .. "

مادر و خواهر شبير کنار خيابان ماست و پنير می فروشند. دوستش عبود کيسه نايلکس سياه می فروشد و دوست ديگرش قاسم که هر دو پايش از زانو قطع شده است نظافت چی توالت عمومی است.

نويسنده اشاره مستقيم به جنگ و آوارگی نمی کند. اما حضور سربازها در متن داستان، معلوليت قاسم و روابط ميان شخصيت ها گواه اين مدعاست:
شبيرگفت : " يی شرجی نيست کاکا... پ تو شرجيا خرمشهر نديدی؟"
قاسم گفت: " ترا خدا اسم آبادان خرمشهر نبر که داغ دلم تازه می شه

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:39 توسط قباد آذرآیین |

نی‌مال در ایران به تقلید از ترجمه‌ها بوده است













قباد آذرآیین گفت: مینی‌مال در ایران به تقلید از ترجمه‌ها بوده و زمان می‌خواهد تا جا بیافتد و آن‌هایی كه واقعا مینی‌مالیست هستند، خود را با شرایط تطبیق دهند.









قباد آذرآیین گفت: مینی‌مال در ایران به تقلید از ترجمه‌ها بوده و زمان می‌خواهد تا جا بیافتد و آن‌هایی كه واقعا مینی‌مالیست هستند، خود را با شرایط تطبیق دهند.

این داستان‌نویس اظهار كرد: مینی‌مال برای ما یك جریان است؛ زیرا برای سبك شدن باید پروسه‌ای را طی كند؛ منتها در ایران چون این پروسه طی نشده، یك جریان است.

او تصریح كرد: چون بدون زیربنای فكری از سبك‌های ادبی دیگر تقلید می‌كنیم، كاتولیك‌تر از پاپ می‌شویم و از سبك هم جلوتر می‌رویم؛ اما در خارج از ایران، این‌گونه برخورد نمی‌شود.

آذرآیین در ادامه به ویژگی‌های داستان‌های مینی‌مال نیز اشاره كرد و گفت: مهم‌ترین ویژگی این داستان در ایجاز است؛ اما این‌گونه نیست كه هر داستانكی مینی‌مال باشد. مینی‌مال زواید را حذف می‌كند و با توجه به شرایط ماشینی مدرنیسم به وجود آمده است.

او درباره‌ی ورود مینی‌مال در ادبیات ایران، یادآوری كرد: با توجه به ترجمه‌ها و عصر ارتباطات ناگزیریم مینی‌مال را در ایران ببینیم. البته هرچند این نیاز احساس شده و از آن استفاده كرده‌ایم؛ اما نتوانسته‌ایم هضمش كنیم.

آذرآیین در پایان گفت:‌ مشتاقانه و حریصانه به هر جایی چنگ می‌زنیم و از هر تئوری‌ای استفاده می‌كنیم. گاهی بی‌مطالعه شعر می‌گوییم و مثل بچه‌ای كه تازه راه بیافتد، به تمام سبك‌های آن طرف چنگ می‌زنیم و حتا داغ‌تر عمل می‌كنیم. اما این كه آیا مینی‌مالیسم یا پست‌مدرنیسم در نهایت تثبیت می‌شود، نیازمند گذشت زمان است.


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:33 توسط قباد آذرآیین |

"هجوم آفتاب" آذر‌آيين نقد مي‌شود

سرويس: فرهنگ و ادب
1388/08/04
10-26-2009
14:05:57
8808-00125: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

مجموعه داستان "هجوم آفتاب" نوشته قباد آذر‌آيين نقد مي‌شود.

به گزارش خبرنگار ايسنا از خوزستان جلسه نقد و بررسي اين مجموعه داستان در دزفول برگزار مي‌گردد.

اين برنامه ساعت 10 روز جمعه، ششم آذر 88، در كتاب‌فروشي سبز دزفول واقع در خيابان شريعتي ـ بين خيام و فردوسي اجرايي مي‌شود.

قباد آذرآيين در اين جلسه حضور خواهد داشت.

آيين نقد "هجوم آفتاب" دومين جلسه از سلسله جلسه‌هاي نقد ادبي دزفول زير نظر كتاب‌فروشي سبز اين شهرستان است.

اين جلسات صبح جمعه اول هر ماه برگزار مي‌شود.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:18 توسط قباد آذرآیین |