|
وبلاگ داستانی و ادبی قباد آذرآیین
|
اولین نشست نقد چهارشنبه در سال 1391، عصر روز چهارشنبه 20 اردیبهشت به نقد و بررسی رمان "شهریور هزار و سیصد و نمی دانم چند..." نوشته "طلا نژادحسن" اختصاص داشت.
در ابتدای جلسه سیروس نفیسی منتقد و مجری جلسه در توضیحاتی کوتاه به معرفی نویسنده پرداخت و گفت: " این رمان، اولین رمان و ششمین کتاب مستقل چاپ شده خانم نژاد حسن است. پیش از این دو مجموعه داستان از ایشان به چاپ رسیده، اولی مجموعه داستان "یک فنجان چای سرد" در سال 82 و دومی "شازده ناقص"؛ که این دومی جزء برگزیدگان پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان بوده است. کارهای دیگر خانم نژادحسن مجموعه نقدهایشان است: "نقد بی نقاب" در رابطه با نقد آثار ادبی معاصر و "پژواک شعر نو" در رابطه با شعر نو تا زمان احمدرضا احمدی. کار پنجم ایشان هم بازنویسی هفت پیکر برای نوجوانان است. ایشان همچنين، در عرصه تدریس، ویراستاری و داوری جوایز ادبی هم حضور فعال داشته اند.
نفیسی سپس در باره این رمان نظراتش را بيان کرد و گفت: "کتاب از 13 فصل تشکیل شده است. در 12 فصل اول راوی زنی است که از دوران کودکی و يتيمي اش در جنوب، جوانی و ازدواج عاشقانه اش با يك چريك و میانسالی و خانواده نابسامان اين ايامش، تعریف می کند. در این میان وقایعی که در جامعه می گذرد، مثل انقلاب و جنگ و مسائل اجتماعی معاصر هم در اطراف و حواشی زندگی زن حضور پر رنگ دارند. اما در فصل 13 روایت از زبان دختر مرده زن صورت می گیرد و آنجا است كه می فهمیم کل داستان و وقايع روايت شده در 12 فصل گذشته از ذهن و منظر راوی اصلی ماجرا، در شرایط نابساماني روحی ناشي از شنیدن خبر مرگ دخترش صورت گرفته. روايت ذهنی زن با پس و پیش رفتن در گذشته، به تصوير كردن حوادث و ماجراهايي مي پردازد كه در فصل 13 و با روايت دختر (كه مرده) نقطه پایانی بر ماجراهای قبلی گذاشته مي شود و رمان به نوعي به سرانجام رسانيده مي شود.
نكته ديگر اينكه زبان به کار گرفته شده، در كار خوش نشسته است؛ روان است و با بهره گیری از لهجه، بخصوص در دیالوگها داستان را ملموس و باورپذیر کرده است و به نظرم لهجه از اين منظر کارساز بوده است. ويژگي ديگر رمان، عدم قطعیت در روایت است که احتمالا به سبب آن است که زن در آسایشگاه بستری است و با ذهن آشفته به گذشته اش سرک می کشد و برای همین است كه با تناقضاتی در روایت روبرو می شویم. مثلا در مورد نحوه مرگ سعید، همسر اول راوي. يا مثال ديگر آن است كه با وجود آنكه تمام دوران کودکی و نوجوانی زن در اهواز گذشته، اما وقتی به خرمشهر كه شهر بعد از نوجواني و دوران ازدواجش است، بر می گردد، عکس العملش به گونه ایست که انگار کل شهر آبا و اجدادیش خرمشهر است. البته راوي با عنوان كردن اينكه خودش هم از آن چيزي كه مي نويسد مطمئن نيست، به نوعي توحيه اين تناقضات را در دل كار آورده و انگار تنها چيزي كه برايش قطعي است، وجود نسرین دخترش، است كه در فصل آخر به آن می رسیم. ما عملا در طول كار با زنی روبرو هستیم که 12 فصل را با ذهنی آشفته برايمان روايت می کند و همينجا این سوال پیش می آید كه با توجه به این آشفتگی و به هم ريختگي، آيا نباید با عدم انسجام بیشتری در متن روبرو مي شدیم؟ نكته ديگري كه بد نيست اشاره كنيم، تلخیص صورت گرفته، بخصوص در فصول میانی است. در ابتدای رمان، بیان جزییات بیشتر است و كار بسيار درگير كننده و قوي شروع مي شود، اما در اواسط رمان، ظاهرا كلي گوييها بيشتر مي شود. به هر شكل و در مجموع فكر مي كنم کار بسیار خوشخوان و روان است و تاثیر عمیقی بر خواننده می گذارد."
پس از نفیسی، قباد آذرآیین به بیان دیدگاه هایش در رابطه با رمان پرداخت و گفت: "من کتاب را پسندیدم و رمان خوبی بود، به نظرم. صفت يا عنواني كه به نظر من برای راوی مي توان به کار برد، "حدیث نفس زنی درب و داغان" است و این همان چیزی است که مرا تحت تاثیر قرار می دهد، یعنی لحن و نثر پریشان کتاب. این لحن بدرستی در خدمت متن قرار گرفته و همین نثر، محمل داستان می شود. البته در این رمان نویسنده فرصت شخصیت پردازي پیدا نمی کند و غیر از مادر، شخصیت دیگری ساخته نمی شود. در مورد فصل آخر هم باید گفت که اي کاش پایان بندی جور دیگری بود و دختر در تظاهرات از بین نمی رفت و به نظر من این قضيه چندان باور پذیر نبود. نكته ديگر اينكه ضرب آهنگ داستان در كل تند است و نویسنده شتاب دارد در به پایان رساندن داستان و بعضا جمله ها ناتمام می مانند که به نظرم نقطه قوتي براي كار نيست. در مورد پرش های زمانی هم فكر كنم به زندگی آشفته راوی بر می گردد و ارتباطي با جریان سیال ذهن ندارد و تنها بازتابی از زندگی پریشان راوی قصه است که البته دلنشین هم هست."
در اينجا نفیسی با اشاره به صحبت هاي آذر آئين، ناتمام به نظر رسيدن برخي جملات را ناشي از حذف تعمدي فعل، بدون قرينه لفظي يا معنوي دانست كه در راستای ایجاد آهنگ تندتر برای رمان از سوي نويسنده به كار گرفته شده است.
نویسنده کتاب هم پس از این صحبتها در سخنان کوتاهی بر استفاده از لهجه بار دیگر تاکید کرد و قصد خود را از این کار بازسازی فضای آن منطقه دانست. نژادحسن با اشاره به لحن و نثر داستان، آن را لحنی جدید و پرشتاب دانست که عمدا اینگونه ساخته شده است.
در ادامه جلسه، فانوس بهادروند، شاعر و مترجم به بيان نظراتش پرداخت و رمان را بسیار تأثير گذار توصیف کرد و در ادامه گفت: "این رمان سرنوشت نسلی از زنان تحصیلکرده ایرانی است که اکثرا در دوران 50 ساله اخیر شهرنشین بوده اند، اما پشتوانه بومی و عشایری دارند. به نظر من شخصیت این زن برای خودش سابقه تاریخی دارد. نسلی که مادرشان در عشایر بوده، خودشان در شهر رشد کرده اند و فرزندانشان به خارج کوچیده اند. اندوه داستان اینجااست که با يك شخصیت درب و داغان مواجهیم. به نظر من آنچه قابل توجه است، صمیمیت داستان است و نکته دیگر، شخصیت مجید که زاده بحران است و واقعا هم تکان دهنده و مي توان او را فرزند این نسل و دوران دانست."
پس از صحبتهای بهادروند، دیگر نویسنده زن حاضر در جلسه، میترا الیاتی، نقاط قوت کار را صحنه های نابش بخصوص بازسازی حادثه سینما رکس آبادان در نمای کلوزآپ و سینمایی، رفت و آمد از گذشته به حال و حس بر انگيزي روايت، نثر کار شده و روان و بی دست انداز آن و خوب درآمدن صدای راوی دانست و در ادامه در رابطه با نقاط ضعف كتاب گفت: "به نظر من مهندسی اثر ایراد دارد و این موضوع به نحوه چینش فصلها بر می گردد. ديگر اينكه انگیزه روایت معلوم نیست. در داستانهای ذهنی باید انگیزه راوی معلوم باشد و بدانيم چرا پراکنده حرف می زند. در روایت هاي ذهنی، معمولا يك مکان ثابت و زمان معلوم داریم که از آنجا به گذشته پرتاب می شویم و به حال بر می گردیم اما در این رمان، این اتفاق نیفتاده. به نظر من بهتر بود فصل اول با مرگ دختر شروع می شد.
ديگر اينكه پرگویی در داستان زیاد است و راوی خیلی نق می زند و این را تکرار هم می کند که این تکرار ها تاثیری بر خواننده نمي گذارند. این زیاده گویی ها بعد از مدتی خسته کننده و آزاردهنده می شود. ضمنا، در اواسط رمان با افت موجه هستیم و تعلیق هم آنجا وجود ندارد و تنها نثر است كه به داد داستان رسیده. فصل آخر فكر مي كنم نقطه ضعف رمان است و اگر كار درست چیده می شد، بهتر بود این فصل در لابلای کار فرصت حضور پیدا مي كرد."
الیاتی در انتها گفت: "رمان با شیدایی و شور خاصی نوشته شده و همین موضوع است که خواننده را رها نمی کند و با تمام ضعفهایی که گفتم، در خاطر می ماند."
پس از الیاتی، پوریا فلاح به نقد رمان پرداخت و گفت: "در این رمان به نظرم شخصیت پردازی كمرنگ است. صدای دیگر آدمها را در رمان نمی شنویم و فقط شخصیت زن اصلي است که ساخته می شود. البته تصاویر در رمان خوب ساخته شده، مثلا صحنه مترو فوق العاده است؛ اما روایت کانونی در رمان وجود ندارد و این باعث شده که صحنه های مستند و خوب ساخته شده در رمان، چندان بکار نیایند. در مورد شخصیتها هم مثلا از سعید هیچ نمی دانیم از دا يعني مادر راوي هم همینطور. در این رمان، زنها له شده هستند و زن موفقي در رمان نمی بینیم. مردها هم اگر عاشقند، خوبند و اگر عاشق نیستند دیگر اصلا نیستند. تصاویر خوب و خیلی پر رنگ هستند، اما ای کاش به تعبير خانم الياتي، مهندسی بهتری براي رمان صورت می گرفت."
پس از فلاح، ری را عباسی از منتقدان و شعراي حاضر در جلسه گفت: "میل به خواندن کتاب برای من جالب بود. فضاسازی بسيار ملموس است. زبان داستان هم فوق العاده است و سبک روایت داستانهای قدرتمندي مثل اين داستان، این است که ضرب آهنگ تند و درگير كننده را از اول داستان در آنها می بینیم. اين داستان در مجموع تاریخ یک ملت است. در برخی جاها طنازي به كار رفته افتهای داستانی را جبران کرده و با تصاویر قدرتمند به خواننده شوک وارد کرده است. به نظر من داستان فقط نابودی يك زن نیست، بلکه بچه ها نیز نابود شده اند و نویسنده با جسارت کامل نکاتی را به تصویر می کشد که در حافظه تاریخی ما به آن پرداخته شده است. وقتی نسرین می رود و مهاجرت مي كند، اين جنسیت زن است كه می رود. ما در اين كتاب با خانواده ای روبرو هستیم که به شدت مردسالار است و زن حتی از بچه های خودش هم می ترسد. نكته آخر اينكه نویسنده زبان لری را خوب می شناسد و بخوبی هم از آن استفاده کرده است."
پس از ري را عباسی، آیت دولتشاه با این فرض که فصل 13 کتاب را کنار می گذارد، در باره رمان صحبت کرد و گفت: "به نظر من در اين رمان، كانون مرکزی وجود دارد و اين مركز ثقل، همان جایی است که راوي دوباره به خوزستان برمی گردد. این نقطه خوبی است به نظر من، اما دیر شروع شده و چندان قابل قبول نیست.
موضوع ديگر اينكه فكر مي كنم، خانم نژادحسن نویسنده ای است که در اين سالها به حق واقعي اش نرسیده. ادبیات ایشان اصیل است و با تمام ایرادها، قابل احترام. در این کتاب راوی یک زن میانسال است در حالي كه ما اینگونه راوی ها را در داستانهایمان كمتر داشته ايم؛ راوی اي که هوشمندی و زنانگی منحصر به فردی هم دارد. ضمنا، شخصیت زن داستان به نظر من خیلی خوب ساخته شده. البته سایه روشن هاي شخصیتي در آدمهای دیگر داستان هم وجود دارد و به نظرم، تا حدي از تیپ بودن كه برخي دوستان اشاره كردند، آنها را خارج كرده. به نظر من این زندگی یک آدم است که درگیری هاي ذهنی اي با خودش دارد اما فكر نمي كنم روانپریش باشد. در این داستان فضای جنوب را داریم و مخلوط لر و عرب که با تاکتیک زباني نژاد حسن، بسیار خوب ساخته شده است."
پس از دولتشاه، هادی نودهی به بیان دیدگاهش پرداخت و گفت: "ساختار کار نویسنده مدرن است چرا كه زمان روايت خطی نیست و می شکند و از طرف ديگر با ذهن راوي سر و کار داریم. ولی با وحود اين رويكردهاي مدرن، در جزییات، بسیار سنتی عمل شده است و فكر مي كنم نويسنده مخاطب را بيشتر سنتی فرض كرده. ديگر اينكه با زیرنویس هاي زیادی در كار روبرو هستیم و بعضي جاها هم توضیح واضحات گفته مي شود که با ساختار مدرن در تناقض است. فكر مي كنم صمیمیت و از بن جان نوشتن اين رمان، باعث شده که كار صمیمی شود و کتاب را کنار نگذاریم، مخصوصا در صحنه هايي مثل آْتش سوزي سینما رکس. البته فكر مي كنم شیفتگی نویسنده به زبان لری و سرزمینش، گاهی اوقات رمان را سخت خوان کرده است. زیرنویسها سبب می شود که ما از متن جدا شویم و به نظرم اگر اينها کمتر بودند كار بهتر مي شد."
پس از این نویسنده، خسرو عباسی خودلان، نويسنده و منتقد به ميدان آمد و گفت: "رمان، یک رمان شرح وضعیت است که با چند بحران تاریخی گره خورده. به عقيده من زبان كار باعث ماندگاری این رمان خواهد شد. زبان پیراسته است و ساخت منسجمی دارد. شکل رمان به نوعی تاثیرات صد سال تنهایی را در خودش دارد و همچنین ساخت رمان هم شبیه ناتور دشت است در آن بخش هاي انتهايي كه وضعيت و حال و روز راوي را يكدفعه روشن مي كند. در یک سوم اول رمان، انسجام کار کم بود که به مرور این انسجام بیشتر شد. به نظر من این رمان تعمدا از هسته مرکزی فرار می کند چرا كه شرح وضعیت است؛ يعني خلق موقعیتی که انسان در آن گرفتار است. و آخرين نكته اينكه به نظر من هم فصل آخر، در راستاي روال منطقی رمان به حساب نمي آيد."
فرحناز علیزاده دیگر منتقد حاضر در نشست با اشاره به مشخص نبودن گرانیگاه رمان گفت: "مشکل این کتاب فقط در فصل پایانی نیست. مشکل این است که ژانر در رمان تغییر می کند. در ابتدا نامطمئن روایت می کند، در فصول میانی بخصوص 7 تا 9 روایت منسجم است و در فصل آخر می فهمیم که راوي در تیمارستان بستري است. روایت در اواسط داستان کاملا تحت تاثیر نویسنده است، نه راوی. در فصل آخر اما همان لحن روايت فصل هاي قبل را می بینیم و دختر درست مثل مادرش روایت می کند. به نظر من تغییر زاویه دید صورت گرفته در اين فصل به هيج وجه علت مند نیست. البته صحنه های رمان بکر و ناب است. چینش، هوشمندانه است و نویسنده در لحن و زبان کاملا توانا است. در این رمان گردش اسطوره ای زجر را از دا به راوی و از او به دخترش می بینیم که در این گردش هم دست نویسنده در کار است."
پس از علیزاده، ابرهیم مهدی زاده با توجه به صحبتهای مطرح شده توسط حضار گفت: "این داستان ادعانامه یک زن است و هر سه زن داستان از مادر بزرگ گرفته تا مادر و دختر، در حقیقت یکی هستند. راوي اصلي به نظر من درب و داغان نیست آنطور كه قباد آذر آئين گفت؛ زنی است که فقط کم آورده. اين زن تمام خانواده را می چرخاند؛ و نماینده واقعي يك زن ایرانی است. خودش کانون است ولی در آخر کم می آورد و به آسایشگاه می رود. من رمان را در این چارچوب می پذیرم که سه نسل را به چالش کشیده و کار در مجموع، کار زیبایی است."
پریا نفیسی دیگر منتقد این نشست، فصل اول را زیباترین فصل کتاب دانست و گفت: "در این فصل که خواننده را واقعا درگیر می کند، هر آنچه به سر این زن آمده را می بینیم. فكر مي كنم این فصل استوار، توقع خواننده را همان ابتداي كار بالا می برد اما در فصول دیگر این توقع برآورده نمی شود. هر چه جلوتر می رویم، رمان خسته کننده تر می شود و تکرار مکررات است حتی در تعابیر. البته رمان خوشخوان است و زبان خوبی هم دارد. به نظر من هم فصل آخر کتاب چندان خوب نیست و من خواننده بعد از پایان کتاب، حس می کنم که چیزی در كار کم بوده است که حتي آن لحن و خوشخواني اثر را تحت تاثیر قرار می دهد."
مسعود پهلوان بخش در ادامه جلسه، به خوشخوان بودن داستان اشاره کرد و ادامه داد: "داستان را در كل دوست داشتم و اين كار مرا جذب کرد. به نظر من وجود بهانه روایت فرض قطعی نیست و مهم این است که داستان شکل بگیرد. در مورد اینکه این رفت و برگشت های زمانی هم بهتر بود بر مبناي يك حال و كانون زمان حاضر، صورت می گرفت هم به نظر من فرض قطعی وجود ندارد و باز مهم خود داستان است. در مورد شخصیتها وشخصيت پردازي فكر مي كنم شخصیت راوی خوب از كار درآمده. به نظر من اگر یک یا دوشخصیت دیگر هم در کنار راوی ساخته می شد، رمان نیرومندتری داشتیم."
در ادامه جلسه، مردعلی مرادی از دیگر نویسندگان حاضر در جلسه گفت: "این رمان تسلسل فلاکت سه نسل از زنان این مرز و بوم است و این قضيه به نظرم خیلی خوب بود. تغییر زاویه دید هم ظریف و زیرپوستی بود و در كل اين قضيه به درد نویسنده خورده است. ایراد اساسی كار این است که نویسنده جزییات را فدای کلیات کرده است. از آن طرف، کلمه های غیر فارسی در متن زياد است که زیر نویس هم ندارند. حرفها راست و پوست کنده نیست و روایت را می پیچاند. نكته ديگر اينكه به نظر من این نویسنده است که احساساتی شده نه راوي، كه یک بند دارد توصیف می کند و اغراق هم در كار زیاد است."
پس از مرادی، فاطمه قدرتی با اشاره به صحبتهای ديگر منتقدان گفت: " مثل اکثر حضار با فصل آخر مخالفم. البته از کتاب لذت بردم و صحنه ها را واقعا دوست داشتم. پرشهای زمانی به نظرم در كار نشسته بود. هر چند رمان، يك کانون محوری نداشت، اما کشش داستاني بر پايه مرور خاطرات، و در كنارش صحنه های زیبا، كار را خواندني مي كرد. نكته ديگر اينكه من دلم برای اين راوي زن مصيبت ديده نمی سوزد ولی دلم برای شوهرش سوخت و به نظرم تاکید رمان بر اسکندر همسر دوم راوي است."
رامبد خانلری آخرین منتقدی بود که در رابطه با رمان صحبت کرد و گفت: "در این رمان به نظر من قصه فدای تکنیک شده است. ریتم داستان اصلا حفظ نشده و در جایی تند و در جایی کند می شود."
پس از صحبتهای نویسندگان و منتقدان حاضر در جلسه و در پایان، نویسنده کتاب با تشکر از حضار گفت: "تاکید من اصلا بر تکنیک نبوده و نیست و به محور يا كانون مركزي هم در داستان،اعتقادی ندارم. مهم این است که داستان خواننده را بگیرد و هدف داشته باشد. بر روی مسایلی انگشت بگذارد که دیگران نمی گذارند. نابسامان گويي يا چند پارگي شخصیت اصلی، به دلیل چندپاره گی زندگی است و پایان داستان به نوعی بازگویی آغاز داستان است. در آغاز و پایان، سرنوشت مادر و دختر است که به هم گره خورده. بحث زن در جامعه ما نبايد تنها سرکوبهای عشقی و عاطفی و خانوادگی باشد؛ من بحث زنی را مطرح کرده ام که نماینده زن نسل اول انقلاب است و به نظرم اصلا شکست نمی خورد. در هم کوبیده می شود، اما شکست نمی خورد و اگر آشفتگی دارد، به خاطر آشفتگی انسان امروز است."
نژادحسن در ادامه گفت: دو نکته در این داستان برای من اهمیت داشت، یکی هوو برای یک مرد که ناشي از عکسها و نامه های همسر قبلی زن است كه هميشه آنها را در متن زندگیش دارد؛ و دیگر مجروحین خاموش جنگي مثل مجيد پسر زن، که برای این مجروحیت پولي نمی گیرند اما جراحت هايشان باری است سنگين روي دوش خانواده."
عاشقانه هاي قوم بختياري در ساز-آوازهاي علاالدين ( سريا داودي حموله)
سریا داودی حموله شاعر و منتقد به نام خوزستاني ست . از او نقدها و اشعار فراواني در مطبوعات و خبرگزاري ها منتشر شده كه هميشه مورد توجه و استقبال اهالي فرهنگ و ادب نيز بوده است. بعضي از آثار ايشان عبارتند از: اوفلیا تونیستی باگیسوانم حرف می زنم- آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود- نان و نمک میان گیسوان تهمینه- زنانی که کلاغ پوشیده اند آدم تر از حوا نیستند - از عصای شکسته ی نیچه تا عصر لورکا و... آنچه مي خوانيد« عاشقانه های قوم بختیاری در سازآوازهای علاء الدین» نگاهي ست به شعر - موسيقي و عاشقانه های قوم بختیاری در ساز-آوازهای علاء الدین كه توسط اين بانوي بزرگوار به رشته تحرير در آمده است.
.......عاشقانه های قوم بختیاری در ساز-آوازهای علاء الدین...........
بهمن علاء الدین (1385-1319) مشهور به مسعود بختیاری موسیقیدان وخواننده ی شهیری که ظهورش در بازخوانی ادبیات فولکوریک یک انقلاب ادبی- هنری بود!علاء الدین شناسنامه ی موسیقی مقامی قوم بختیاریست که لحن صدایش حس هر شنونده ای را بر می انگیزد. بی شک اگر او نبود موسیقی قومی- بومی به قهقهرا می رفت. مرگ علاءالدین برای موسیقی بختیاری بزرگترین فاجعه بود؛زیرا وی به موسیقی عزت بخشید. علاء الدین با سبک آوازی خاص یک مُصلِح برای موسیقی مقامی بختیاری بود که با درایت و شناخت میدانی موسیقی قومی - بومی را آنچنان تثبیت کرد که هنوز هم هر کسی یک بار صدایش را بشنود؛ دیگر متوجه صدای هیچ خواننده ی قومی نخواهد شد! صدای عشق در حنجره ی علاءالدین باعث شد که بعد از او هر سازی که می شنویم گویی بدآهنگ است! فعالیت هنری علاءالدین در حوزه ی موسیقی از دهه پنجاه آغاز شد ولی اوج فعالیت اش از دهه شصت کلید خورد... کارنامه ی هنری علاء الدلین با آلبوم هایی چون مال کَنون(1365)....هِی جار(1370)...تاراز(1372)...َبراُفتُو(1375)....آستارِه(1377)... بَهیِگ(1385) ... به ثبت رسیده است. این آلبوم ها جزء میراث معنوی بختیاری و بخشی از مردم شناسی فرهنگی محسوب می شوند و برگرفته از آیین، اسطوره، نماد،تمثیل، و جزء مناسک و هنرهاي آئيني تحسين برانگيز می باشند.آلبوم های علاء الدین غایت موسیقی تركيبي و ستایشگر ادبیات فولکوریک در ارزش گذاری به ادبیات قومی و موسیقی مقامی(1) بختیاری است.
پرولوگ:
برای شناخت صدای بی بدیل علاء الدین باید ریشه ها را شناخت.بن مایه های ادبیات شفاهی( folkliterature)بختیاری ریشه در آوا و نواهای باستانی و آینه ی تمام رخ واقعیت های تاریخی است. فولکویک(folklore )سینه به سینه نقل شده است...در بختیاری شعر و موسیقی دو جزء انفکاک ناپذیرند و پیوند این دو از بهترین زمینه های تحقیقی در حوزه ی زبان شناسی linguistics)) می باشد.آلبوم های علاء الدین در برنامه ریزی زبانی(language planning) جزء نمودهای معنوی است... از لحاظ ساختمان دستوری جزء دستگاه واجی؛ نظام آوایی و معنایی می باشند؛ در طول تاریخ بعضی زبان ها می میرند ولی زبان بختیاری به علت زیست جغرافیایی و اصالت فرهنگی ومستحیل نشدن در اقوام دیگر دستخوش تغییرات تاریخی و دگرگونی نشده است. ادبیات شفاهی بختیاری دامنه ای گسترده و زیرشاخه های متعددی دارد. در بختیاری از لحاظ دگرگونی صوتی،واژگانی،صرفی و نحوی گفتار منطبق بر نوشتار است.و هنوز ابیات همان وزن هجایی را دارند.. پاسداشت تاریخ فرهنگی در این آلبوم ها و پرداخت به مناسک آیینی بیشترین تاثیر را روی ادبیات فولکوریک دارد.
موسیقی تلفیقی:
علاء الدین زیر و بم کلمات را می شناخت و به مقام های موسیقی آشنا بود و به این مهم پی برده بود که در دستگاه شور چه شوری بیافریند.بیشترین تاثیر دستگاه شور در موسیقی آوازی -کلامی برگرفته از ادبیات فولکوریک است.در موسیقی مقامی قومی ساز هایی مانند دف ،ضرب، سنتور و کمانچه با موسیقی بختیاری محسوس و مانوس اند که علاء الدین با خلاقیت تار و کمانچه و سنتور را بومی کرد! علاء الدین دراوج، فراز و فرود موسیقی همگام و هماهنگ عمل کرده است. با خواندن بیت و غزل های نهفته درسینه ی نوستالژیک سرایان بختیاری آتشی روشن کرد که به همه ی دوران خواهد سوخت.درآلبوم هایش موسیقی تلفیقی بر اساس نظام واجی و نظام معنایی نت گذاری شده و این معادل یابی ها درساختار واژه گانی هم سو و همگن می باشند و در تحول معنایی زبان تاثیر گذارند.با این حال باید اقرار کرد که در هر آلبومی یکی از نوازنده ها (2)خوشتر درخشیده،مخصوصا در تک نوازی ها که با توجه به گوشه های موسیقی قومی زیباترین ارکستراسیون بوجود آورده است. بم خوانی و اوج خوانی بهترین شیوه ی تلفیقی تصنیف ها است.در هر گوشه ای از موسیقی قطعاتی از نغمه های موسیقی مقامی بختیاری با کلام یا بی کلام بر دل می نشیند و تاکید روی سیلاب بعضی الفاظ خود تداعی معنایی است. لحن موسیقی و لحن آوازه خوان دو ترکیب مهم در آلبوم های علاء الدین است که به علت دوری از یکنواختی از اوج آوازی استفاده کرده است. مثلا جنبه های ملودیک آلبوم «مال کنون» در اوج آوازی روی کلمات خاصی رقم می خورد.
سازهای بادی:
سازهای بادی نی، کرنا و سرنا به صورت ژنتیکی در روح و جان بختیاری تنیده شده است و علاء الدین به کمال در دستگاه شور هارمونی زیبایی ایجاد کرده است... تلفیق این آواها و نغمه ها با سازهای بادی نی،کرنا و سرناو تاکید روی بعضی الفاظ و ترجیع بندها باعث ریتمیک و هارمونی ابیات شده است و صدای خواننده هم پتانسیل لازم را برای انتقال حس در این مقام ها را دارد.مقام موسیقی بختیاری این قابلیت و توانایی را دارد؛این بختیاری نواز!!(3) ها یا مجریان موسیقی مقامی بختیاری بدون شک با توجه به ابیات و فرهنگ قومی موسیقی را می نواختند!زیرا بختیاری به طور ژنتیکی با این سازها از بدو تولد تا مرگ مانوس است. سازهای بادی در زیر مجموعه دستگاه مقامی و غیر مقامی گروه بندی می شود. به طور مثال مقام چوبازی(4)با کرنا و آهای گلی با سرنا اجرا می شود.موسیقی مقامی بختیاری قابلیت این تغییر و تحولات را دارد...مقام های کرنا در برداشت محصول،شاهنامه خوانی ، سُرُو خوانی(سوگ آوایی)، سوز و گداز عاشقانه در برزگری...و مقام های سرنا(صیادی، شلیل ، بلال ،گلی ای گل ...جز آوازهای مقامی است. آوازهای مقامی تغزلی و عاشقانه از طریق ریتم هارمونی نت نویسی می شود و موسیقی غیر مقامی شامل تصنیف ها و آواز محسوب می شوند.
مقام های موسیقی بختیاری:
آلبوم ها علاء الدین نماد ادبیات بومی –قومی و همخونی نزدیکی به باور؛ سنت و مناسک آیینی دارند و ماندگاری اشان در همین همخوانی هاست که علاء الدین قابلیت و تحول موسیقیایی را می شناخت و با تلفیق ابیات حماسه و عاشقانه همه ی مخاطبان را جذب کرد.از تمثیل و روایت فراتر رفته به موسیقی روح بخشیده است... مقام حماسه ا ی شیرعلی مردان،مقام عاشقانه های عبده ممد للری ، مینا بنوش، بلال بلال، دیمه دیمه، هیاری،کوچ،قالی بافی،شیردوشی،درو،برزگری،کشت و برداشت،کوچ...جزءلایه های زبانی موسیقی است. در آلبوم«هی جار» اوج موسیقی مقامی بختیاری است.حالو زال در آلبوم« مال کنون» هر شنونده ی صاحب ذوقی را به شعف وا می دارد وتوصیف زیبایی های مینا بنفش در آلبوم «هی جار» و عاشقی های کوگ تاراز در آلبوم« تاراز» است.علاءالدین شعرشناس و موسیقی دان و آگاه به زیر و بم آوا ها و نواها است. صدا و لحن او نزدیک به کرنا و خش مستانه ی صدایش که حسن خدادادی بود. یکی از ماندگاری های علاء الدین استفاده از ابیات فولکوریک است.بازخوانش تصنیف و ترانه هایی که حالات و روحیات قوم نوستالژیک سرا به همراه دارد که گذشته سُرایی برای شنونده خاطرات را نداعی می کند...{ امروزه که ساختار فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خانواده های بختیاری دگرگون شده است. از علل چهره پرغبار فرهنگ بختياري نداشتن خط نوشتاري بوده است هم چنين اصطلاحات ارضي باعث مهاجرت به شهر و كمرنگ شدن فرهنگ و دور شدن از اصالت فرهنگي شد... اما علاء الدین با تلفیق مقام های موسیقی و استفاده از زبان نوستالژیکی بختیاری باعث زنده شده فرهنگ شد}...او بیشتر در دستگاه شور می خواند و با تلفیق موسیقی قومی با مقام های موسیقی صدایی زیبایی آفرید. موسیقی بختیاری شامل مقام ها،آهنگ،تصنیف است. آلبوم های علاء الدین را می توان به چپی نوازی(حماسه خوانی )(5)و راست نوازی (بیت خوانی) تقسیم کرد. چپی نوازی(حماسه خوانی)علیمردان خان،محمدتقی خان چالنگ،ابوالقاسم خان،نامدار خان منجزی... راست نوازی(ملودی های شاد)...دُوالالی،آهای گلی،دیمه دیمه ،برزگری، خرمن کوبی، لالایی...و تصنیف هایی که بر اساس وزن ضربی(بحر هزج) است. در حماسه خوانی ها(6) میدانگاه جنگ را توصیف می کند؛ علاء الدین با شناخت مقام های موسیقی وتکیه بر اصالت فرهنگی بختیاری به حفظ فرهنگ و موسیقی قومی کمک شایانی کرد و با تلفیق سرنا و کرنا تاثیر حس موسیقی را بیشتر کرد.!ااین باز تولیدها در مقام های موسیقی به غنی تر شدن فرهنگ کمک می کند.علاء الدین با شناخت ریشه ای حماسه ها به سراغ تاریخ شفاهی می رود و با اجرای های خارق العاده ادبیات و فرهنگ و زبان بختیاری را ماندگار می کند.
باز خوانش عاشقانه های قومی:
عاشقانه های قومی ریشه در موسیقی مقامی بختیاری دارند،در این چندگانه های اعجاز ی تکیه بر بعضی هجاهای کلامی- لفظی کاملا عمدی بوده و با ساخت قطعه های آوازی پیوسته و مستقل در دستگاه شور و با قانونمندی مایه های بختیاری(7)همراه و هماهنگ است ؛زیرا که ساختار زندگی بختیاری از تولد تا مرگ موسیقی با عجین شده است... شُلیل خوانی؛بَلال خوانی؛خدابَس خوانی و برزگرخوانی...آنچنان آراسته به آرایه های ادبی است که در حوزه ی زیباشناسی فصاحت و بلاغت ادبی بر روح و جان می نشینند.
شُلیل خوانی:
-شُلیل در معنای بالا بلند ،نام معشوق یا صفتی که جانشین اسم شده است.
-لحن خوانی در شلیل جانسوز وبن مایه تغزلی و عاشقانه دارد.
-شلیل نوعی هجران خوانی است.
-در شلیل از دو ساز بادی کرنا و سرنا و نُت های تزیینی استفاده می شود.
علاء الدین با توانایی ذهنی بالا و متعهد به ادبیات بومی –قومی شلیل یا هجران خوانی ها رادر سِحرموسیقیِ تلفیقی ریخته و متهدانه به این هنر کلامی پرداخته است. تعهد به زبان بختیاری در شلیل وصف ناشدنی است. شلیل اوج عاشقانه های مقامی است...علاء الدین با شناخت از صنایع تشبیه ؛ استعاره؛ کنایه و مجاز به این نوع شعر ابعادی تازه بخشیده است. و ثابت کرد که بختیاری ها شاعران نوستالژیک سرا و خودگو هستند.ذات صدای علاءالدین هم در همین همذات پنداری و استفاده صحیح از پشتوانه ی فرهنگی است.(البته طرز خوانش شلیل در سُرو خوانی هم اجرا می شود)
-تَو بِه دیر وُ مُو بِه دیِر کُه وَستِه مِیُونِه---مَر خدا طاقت بِده دل هَر دُومُونه(تو دور و من دور کوه میان ما فاصله انداخته؛مگر خدا صبر و طاقتی به دل ما دهد)
-تُو زِ کُه بِیو بِلَم مُو زِ بَراَفتُو---هَر دُومُون سُهدِه دِلیم سِیر بِخوریم اَو(تو از کوه پایین بیا من از برآفتاب،هردوی ما سوخته دل هستیم با دیدن هم آرام بگیریم)
-کاشکِی مُو کَوگِی بِیدُم تُو چِی چِشمه ساروُن---کاشکِی تُو گِلی بِیدی مُو اَور بَهارُون(ای کاش من مانند کبکی بودم تو مانند چشمه سار بودی؛ای کاش تو گل بودی من مانند ابر بهار بودم)
-شَو دِراز وُ مَه بُلَند دِلُم نِیگِره جا---هَر کِی مِنجامُون نِشست دِلس چِی دِلُم با(شب طولانی و ماه در آسمان و دلم آرام و قرار ندارد؛هرکه بین ما را به هم زده دلش مثل دل من شود)
-چِه بِه ئِی دِلم کُنُم خِیلی دَردمَندِه---چِی کُنار سَر رَه پَر کَدِس نَمَندِه(با این دلم چه کار کنم که خیلی درد دارد؛مانند درخت کنار سر راه برگی به آن نمانده است)
با تکرار «ای شلیل» بین بندها به زیبایی صدای موسیقی می افزاید. شلیل جزء ادبیات فولکوریک بختیاری در دستگاه شور دشتی اجراشده است.
بلال خوانی:
بلال شرح هجران ،دوری و سختی زمانه است که به انواع ملودي های شاد و غم انگيز سروده و اجرا می شود.
معنای دی بلال:
- بلال دختري زيبای و چشم سبز و بالا بلند دستمايه ابيات تغزلي قرار گرفته است.
- لفظ«بلال بلال»و«دي بلال» كه دي بلال سنتي و قدمت بيشتري دارد.
- دِي:دختر و بَ يعني بهترين و لال در معني زيبای لاله وش مي باشد:«دي بلال رَه سرِ اَو خوس وُ تيلِه گرگس؛اُفتَو زِي من چكس،مَه زي به بُرْگِس»در اين بيت وصف زني زيبا را مي كند كه به معني مفهومي دي بلال نزديك تر است.
-دي به تلفظ دَدِي يا دَدُو در معني خواهر و دي بلال خواهر لال معني مي دهد. «لال بهيگ»عروسک لال و گنگ کودکان را معنی دهد.
- شايد دي پلال بوده كه به علت دشواري تلفظ«پ» به مرور زمان به «ب»بدل شده است و در اينجا معني دختر گيسو بلند را مي دهد.
-«ب» در معني بي بي كه جلو نام دختران اگر بيايد دي بلال را بي وي لاله هم مي شود معنا كرد!(یا دی بلال در معنی ضمنی بوسیله شخصی به نام بلال سروده شده است یا دی بلال در معنی ضمنی ای خواهر بنال است)
- در یک معنی دیگر دی بلال نوعی شعر پر سوز و گداز و نوعی فراق خوانی که شاید تکرار دی( در معنی مادر) باشد؛ ای مادر از غم فراق سوختم .
در بلال خوانی های بختیاری شکل زبان؛ صنایع معنوی و لفظی،زیبا شناسی تصویری که با نشانه گذاری های معنایی نمود پیدا کرده است:
-چِه خُوِه مال بار کُنِه پا چِشمِه کُهرَنگ-تا بِیان یَک بِگِرن چالَنگ وُ هَف لَنگ(چه خوب می شد مال کوچ کند تا به چشمه کهرنگ برسد،در آنجا چارلنگ و هفت لنگ یکی شوند)
-تُوشمالُون کار ئِی کُنِن ئِی مال وُ اُو مال---تَش نُها گُوشِه دِلم دُنگُلِ تِی کال(نوازنده ها این مال و آن مال کار می کنند؛آن زیبا روی چشم سبز آتشی به دلم نهاده است)
-چِه خُوِه مال بار َونِه بالِ اَوِ سُور---دَسِ گُل مِنِ دَسُم بُو چِش حَسیِد کُور(چه روزه خوبی که مال در کنار آب شور بار اندازد؛دست یار در دستم و چشم حسودان کور باشد)
-بَلال بَلال های بَلال لَو بَرگِ بِیدِی---اُویدُم بِی کِه بِینُمِت دِیدُم نَبِیدِی(ای یار و معشوق زیبا با لب های نازک؛آمده بودم که ببینمت اما تو نبودی)
در این ابیات « وُلا و وُلا به خدا» ترجیع بندی تکراری است. دی بلال جزء ادبیات تراژیک و دراماتیک و زمینه ای برای زبان شناسی قوم بختیاری است. صنعت ادبي به كار رفته در دي بلال بيشتر تشبيه و كنايه است
خدابس خوانی:
خدابس و عبده ممد للری یک منظومه ی عشقی زیبا که در روایت و قصه و ضرب المثل های ادبیات قوم بختیاری ریشه دارد.این دو دلداده از منطقه عشایر گرمسیری لَلَر و کُتك بختیاری بودندكه در يك برخورد عاشق هم مي شوند.عبده ممدللري سوار كار و تيرانداز قابلي بود.خانواده اش را به خواستگاري خدابس فرستاد،اما خدابس را به عقد كسي ديگري درآوردند. شب عروسي خدابس با عبده ممد فرار مي كند.آن قدر می تازند تا به قلعه زراس در نزدیکی مسجدسلیمان مي رسند.بعد از مدتی عبده ممد نزد ریش سفیدان می رود تا امان نامه بگيرد؛اما تفنگچي های خان او را مي گيرند و در زندان ايلخاني اسير مي كنند ؛خدابس كه فكر مي كند عبده ممد را كشته اند خود را در رودخانه غرق مي كند:
-عَبده مَمَد لَلَری سِیچِه َنمردی---چارشنبه بیست و یِکُم خُت گُل بُردی (عبده ممد للری برای چه نمردی؛چارشنبه بیست و یک خدابس را بردی ... از لحاظ باور های قومی در بختیاری چهارشنبه ای که مصادف با بیست و یکم ماه باشد نحس شمرده شده است!)
-چارشنبه بیِستُ و یِکُم خُم گُل بُردُم...اَر اِدوُنِستُم اِمِیرِه خُم جاس اِمُردُم (چارشنبه بیست و یکم خودم گل را بردم؛اگر می دونستم خدابس می میرد خودم به جایش می مردم)
-زِ لَلَر زِیدُم وِ دَر کُتُک وا نِیامِه---لاش اِسبِید خدابَس کُور کِرد تِی یامِ(از منطقه للر بیرون زدم حالا منطقه کتک جلو من است؛جسد خدابس را دیدم دنیا جلو چشم هایم سیاه شد)
-پِیشُم کُه پِشتُم کَمر دُورُم تُفنگ چِی---خدابَس جُون بَئُووت تُند پاتِه وَرچِین(مقابلم کوه و تفنگ چی ها دنبالم کرده اند؛ای خدابس جان پدرت تندتر گام بردار تا از این معرکه دور شویم)
خدابس خوانی هم جزء ادبیات فولکوریک بختیاری است. که در دستگاه شور خوانده شده است. وصف زیبایی و عاشقانه هایی است که از هر که می شنویم نامکرر است!
برزگر خوانی:
ابيات برزگری حكم هجراني ها را دارد و معلول واقعيت ها ی تاریخی و اجتماعی و اقتصاد فلاحتي(كشاورزي- برزگري) است.در برزگری نگاه قومی و طبیعت گرایی تنهایی،هجرانی و بازگشت به فرهنگ قومی است:
-کِی خَلاص ئِی بُوم زِ ئِی ماتِ(8) گندم---وارَستِن بَرزِیرَون مُو سِیچِه مُندَم(چه زمانی از چیدن برزگری فارغ می شوم؛دیگر برزگران همه چیدند و من برای چه مانده ام)
-مِیرمات بَنگِ ئی زَنِه غَلِه مَند سَرِپا---داست تُند تُند بِکش ای نَهمَنی بِه گَرما(سرگروه می گوید گندم ها نجیده مانده اند؛داس ات را تند تند بکش به گرما نمانی)
-بَرزِیر نُو بَرزِیَر چَپِت نَتَنِیدِه---داسِتِ تُند تُند بِکش غَله مَنِد نَچِیدِه (ای برزگر تازه کار که دسته ای از محصول را نچیده ای؛داست را به سرعت به گندم ها بکش غله نچیده مانده است)
-یِکِی نِه ِئی خواستُم بِیدادِ بّخُونِه---بِکَنِه حار زِ دِلم گُل بِه جاس بِنشُونِه(یکی را می خواهم که ابیات بیداد را بخواند تا از دلم غم و اندوه را در آورد و شور و هیجان و دوست داشتن را در آن بکارد)
با تکرار لفظ«ای دادی» بین بندها تنفسی دردآلود را به شنونده منتقل میکند و باعث شور و هیجان کلامی و اوج آواز در برزگری خوانی است.برزگری در مقام دستگاه شور خوانده شده است. برزگری جزء آواهای عاشقانه محسوب می شود.
پی نوشت ها:
1-در این بازنگری و پژوهش سعی بر آن است که تنها از ترانه های مردمی خودگو و عاشقانه های فولکوریک مانند شُلیل خوانی؛بَلال خوانی؛خُدابَس خوانی و بَرزگر خوانی استفاده شده!!باشد که سیمای هنری علاء الدین در این آلبوم ها بهتر شناخته شود)....
2- سنتور نوازی مسعود شناسا و مهدی آذرسینا در کمانچه در آلبوم «مال کنون»... نی علی حافظی وعطاء جنگوک در آلبوم «تاراز» و سنتور رضا شفیعیان درآلبوم «هی جار» آنچنان بومی شده که هر شنونده ای را به تحسین وا می دارد.
3- بختیاری خواننده زیاد دارد ولی نوازنده ندارد!! بیشتر خواننده ها در بختیاری در زمینه اجرای آواز مشکل دارند و لهجه خوانی را با لحن خوانی اشتباه گرفته اند. در زمینه ی نوازندگی هم کسی که با دستگاه های مقامی آشنا باشد و بتواند از حیث علمی ساز و نت های موسیقی را بومی کند؛ ندارد !موسیقی مقامی بختیاری را نوازنده ها (توشمال ها) ذاتی می نوازند وبنا به ساختار طبقاتی و دلایل تاریخی و فرهنگی .... این هنر کاملا موروثی است!!
4- به زعم من به جای چُو بازی(چوب بازی) نظام بازی صحیح تر است... که نوعی از رقص پیروزی در فتوحات بختیاری است! کرنا و دهل در چُو بازی نوعی آمادگی رزمی و خوشحالی از فتح و پیروزی است ؛چُو بازی با ند رقص زیر مجموعه مانند سوار بازی،سرانداز،تیراندازی... به ضرب ها و سر ضرب ها بستگی دارد.
5- حماسه ها توسط « بیت بندها» سروده شده است که به ماهیت ادبیات بختیاری کمک زایدالوصفی کرده اند.به زعم من حماسه ها در ادبیات بختیاری حکم «بیانیه» و«تراژدی» را توامان دارند....سُرُو خوانی از چند بُعد تقسیم بندی می شود. در سُرُو یا گاگرو خوانی (سوگسرود)نقش آیین و مناسک،سنت و باورها با جذبه عشق همراه است.این ابیات خود جوش که از زبان قهرمانان راه آزادی یا از زبان بازمانده گان گفته می شود.معمولا وصف قد و بالای قهرمان؛ زین و برگ او؛و در آخر از تنهایی زن و بچه او داد پیام می دهند.
6- بدون اغراق هیچ قومی به اندازه ی بختیاری برای این مُلک جانفشانی نکرده است ،از آریو برزن گرفته تا رشادت و شهامت محمدتقی خان چارلنگ که در دوران پر افتخار بختیاری به آنچنان منزلت و مقامی رسیده بود که می خواست به نام بختیاری سکه زند ولی خوانین قاجار از این همه عظمت ترسیدند... یا وجود خوانین پیشرو و مردمی چون ابوالقاسم خان و شیرعلی مردانکه با مبارزه شاهان دوران خود را به تنگ آوردند!
7- من بر خلاف ایده ی بعضی ! معتقدم موسیقی مقامی از سرزمین بختیاری به دیگر جغرافیایی و اقوام نمود پیدا کرده است.مقام ترکی قشقایی،کهکیلویه و بویر احمدی و گله داری ... هم چنین شلیل و کمری و برزگری از در مقام موسیقی شوشتری رخنه کرده است.(که در تحقیقی دیگر به آن پراخته ام!)
8- لفظمات یعنی تقسيم محصول به چند تخته است ومِیرمات به برزگر با تجربه ای که سرپرستی دیگر برزگران را بر عهده دارد
به باور یك داستاننویس: ادبیات سال 90 از نظر كمیت خوب و از نظر كیفیت رضایتبخش نبود و مقصر آن نویسندگان نیستند بلكه به دلیل اعمال شرایطی به كتابهای آنها است.
قباد آذرآیین در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خوزستان بیان كرد: ادبیات ما نه تنها از كشورهای پیرامونی كمتر نیست بلكه از آنها بالاتر است. منتهی به دلیل مساله ممیزی و مسایلی كه دامنگیر ادبیات ما شده سالی كه گذشت هم سال موفقی نبود.
وی افزود: البته در این سال جوانها فعالیت كردند و كتاب اولیها كارهای خوبی ارایه دادند. بعضی از موسسات نیز مانند نشر آموت طرحی برای كتاب اولیها داشتند و چنین كتابهایی را منتشر كردند كه این هم اقدام خوبی بود.
او، با بیان اینكه سالی كه گذشت سال رضایتبخشی نبود، تاكید كرد: جوایز ادبی نیز دچار حالت تنش بودند و نمیدانستند به چه اثری به عنوان یك اثر موفق جایزه بدهند.
این داستاننویس توضیح داد: كیفیت آثار به دلیل مساله اعمال ممیزی قابل قبول نبود اما این آثار از لحاظ كمیت نسبت به سال قبل پیشرفت داشتند. طبیعتا با توجه به مسایل مطرح شده خیلی از آثار ما در ارشاد ماند و منتشر نشد و با این وجود نمیتوان نظر كلی داد.
آذرآیین، در پاسخ به این سوال كه جای خالی چه مسایلی در ادبیات 90 خالی بود، گفت: نمیتوان موضوعات را كلاسهبندی كرد و گفت كه چه مسایلی بیان نشد. نمیتوان به نویسنده گفت كه درباره چه مسایلی صحبت كند یا درباره چه مسایلی صحبت نكند. اما مسایلی بود كه اگر میشد آنها را گفت و شرایط بیان آنها وجود داشت خیلی از مسایلی كه الان نه به صورت كامل و به صورت جسته و گریخته و ممیزی شده بیان شدهاند میتوانست گستردهتر بیان شود.
این داستاننویس بیان كرد: خیلی از مسایل در ادبیات بیان شدهاند اما به طور كامل نبودهاند. مسایل اجتماعی و مشكلات مبتلابه جامعه و درگیریهای مردم مسایلی بود كه میبایست
نگاهی به " شور و شیرین اثر ایوب بهرام
-بچه های گرما....:داستان وحدت موضوعی ندارد. می تواند موجزتر از این نوشته شود و حواشی حذف گردد
الختر: این داستان هم حاشیه های نالازم دارد. اگر داستان از شروع بازی الختر قلمی می شد و توضیحات به صورت فلاش بک در ذهن قهرما ن ها می گذشت بهتر جا می افتاد
شور و شیرین:جور و ستم ارباب و سرکارگر ، موضوعی کلیشه ای است...کاش به جای " انگور" مورد دیگری انتخاب می شد که انگیزه ی انتقام باورپذیرتر می گردید...کلمه ی اثاث درمتن به صورت اساس نوشته شده که نادرست است
ترافیک:داستان جمع و جور خوبی است بی حاشیه ..به این جور داستانها می گویند داستان موقعیت
به خاطر آنها....:داستان خوبی است
تردید:این داستان را نپسندیدم
سنگلاخ های....:داستان خوبی است اما کاش برای توجیه تعلق خاطر دختر کوچولو...موردی غیر از گاو انتخاب می شد.
.اسباب کشی :داستان، اسم جالبی ندارد. اگر چیزی مثل جدایی یا" ساقه "انتخاب می شد بهتر بود ساقه از این نظر بهتر است که با رفتن فرزند و عروس ساقه هم می شکند
بختک: به اینجور داستان ها می گویند " خنثی" راستی چرا شاگرد سابق واقعن با فرجامی رو به رو نشود؟
پیرزن:داستان باورپذیر نیست..درضمن کسی هنگام فحش به یک زن نمی گوید: کره خر
ویترین: بیان فقر به این صورت آشکار دیگر جایی در داستان ندارد هرداستان به نوعی ابهام و پیچیدگی دارد سرراست بودن همه جا جا نمی افتد
جیغهایی...:اضظراب مردی که زنش درحال زایمان است خوب داستانی نشده...درضمن هیچ پرستاری به مرد دیگری نمی گوید اگر فلانی را دیدی بگو زنت فارغ شده و...
می بینی ایوب جان، من نظرم را صریح و بی تعارف گفته ام...امیدوارم دلخور نشده باشی
..درپایان به یک نکته اعتراف می کنم : تو داستان نویسی و در این شکی نیست و همین کتاب هم به خوبی رگه های این استعداد را نشان می دهد. موفق باشی.
بازماندهي روز
(The Remains Of The Day)
کازوئو ايشيگورو
سال نشر: ۱۹۸۹
کازوئو ايشيگورو، که او را از بهترين نويسندهگان انگليسيزبان دنيا ميدانند، در سال ۱۹۵۴ در ناگازاکي ژاپن به دنيا آمد. پنج شش ساله بود که به همراه خانواده به انگلستان مهاجرت کرد؛ آنجا رشد يافت، درس خواند، و نويسنده شد. اولين اثر منتشرشدهاش «منظر پريدهرنگ تپهها» (۱۹۸۲) نام داشت و بعد از آن «هنرمندي از جهان شناور» (۱۹۸۶) را چاپ کرد. سال ۱۹۸۹ که «بازماندهي روز» انتشار يافت، ايشيگورو راه صد ساله را يک شبه طي کرد و در اوان جواني به عنوان يکي از معروفترين و چيرهدستترين داستاننويسان دنيا شناخته شد. «بازماندهي روز» نقطهي عطف کارنامهي ايشيگورو بود و، علاوه بر تمجيد عموم خوانندهگان و تحسين منتقدان ادبي، جايزهي معتبر «من بوکر» را براي او به ارمغان آورد. اين کتاب به دهها زبان ترجمه شده و ميليونها نسخه از آن به فروش رسيده است. آثار ديگر ايشيگورو عبارتاند از: «تسليناپذير» (۱۹۹۵،) «وقتي يتيم بوديم،» (۲۰۰۰،) «هرگز رهايم مکن» (۲۰۰۵،) و «Nocturnes» (۲۰۰۹) ـ که در ايران با اسم «شبانهها» انتشار يافته است. نام چهار فيلمنامه هم در فهرست نوشتههاي ايشيگورو ديده ميشود.
«بازماندهي روز» يک رمان سياسيست، هرچند بهواسطهي غناي فراواناش همزمان در چند مسير حرکت ميکند و در همهي آنها هم به يک اندازه موفق است. آغاز ماجرا در سال ۱۹۵۶ است و درواقع روايت يک «باتلر» ـ يا پيشخدمت اعلاي انگليسي ـ از سفر شش روزهاش به «وست کانتري،» غرب انگلستان، است. بخش عمدهي اين روايت با فلشبکهاي مداوم به گذشته مربوط ميشود و بازهي زماني بين چند سال بعد از جنگ جهاني اول تا چند سال پس از جنگ جهاني دوم را در بر ميگيرد. «استيونز،» باتلري که راوي و کاراکتر اصلي ماجراست، بيش از سه دهه در يک خانهي اعياني بزرگ به نام «سراي دارلينگتن» و نزد اربابي به نام «لرد دارلينگتن» خدمت کرده است. لرد دارلينگتن از اشراف صاحبنفوذ و قدرتمند انگليسيست و نقش شاياني در وقايع و تصميمگيريهاي سياسي کشورش بر عهده دارد. کارکردن نزد اين ارباب مهم، ثروتمند، و داراي کاريزماي سياسي فرصتي بينظير بوده تا استيونز هم به کمال مطلوبي که آرزوي هر باتلر طراز اول است برسد ـ يعني خدمت در يک خانهي ممتاز و تاثيرگذاري هرچند غيرمستقيم در امورات مهم جهاني ـ و هم در خلال خدمت با بسياري از وقايع سياسي داخلي و بينالمللي آن روز و سياستمداران پرنفوذ آن دوران پرآشوب در تاريخ اروپا و جهان آشنا شود؛ هماين تجربهي ذيقدر و يگانه پايهي اصلي رمان است.
استيونز، آنچونآن که از هر باتلر بزرگ انتظار ميرود، هيچ قضاوتي دربارهي وقايعي که شاهدشان بوده و الان راويشان است نميکند. حتا اينطور به نظر ميرسد که او دقيقن نميداند پشتپردهي واقعي تلاشهاي سياسي لرد و حضور فراوان سياستمردان در خانهي او چه بوده است. با وجود اين، از روايت او پردهي کاملي از تاريخ جنگ و کشمکشها و مذاکرات و توافقها و اختلافات آن زمان سران اروپا ترسيم ميشود.
در کنار اين جنبه از رمان يک ماجراي عشقي هم قرار دارد که به شکلي بسيار لطيف و شاعرانه ـ چون غير مستقيم بيان ميشود ـ در زير متن جريان مييابد. بانويي به نام «ميس کنتن» در آن سالها در سراي دارلينگتن مشغول کار بوده و استيونز او را دوست داشته است. البته «تشخص» و ضوابط سختگيرانهي باتلري اجازه نميدهد اين عشق هرگز به زبان بيايد، نه در آن زمان و نه حتا پس از اين همه سال. با اين حال، نشانههاي اين عشق در همهي صحنههايي که بين ميس کنتن و استيونز ميگذرد پيداست و حتا انگيزهي اصلي خود سفر و مقصد آن ديدار مجدد با ميس کنتنيست که پس از ازدواج و ترک سراي دارلينگتن در «ليتل کامتن» اقامت گزيده است.
از ميان روايت استيونز ميفهميم که گردهمآيي بزرگ خانهي لرد دارلينگتن، پس از جنگ بزرگ اول، حول محور قرارداد «ورساي» و غرامت سنگيني که متفقين بر آلمان تحميل کردند ميگردد. لرد ـ ظاهرن بهواسطهي مناعت طبع انگليسياش ـ عقيده دارد لگدکوب کردن دشمن شکسته خورده خلاف انصاف و انسانيت است. او تلاش دارد همپيمانان فرانسوي و امريکايي را راضي کند که مفاد اين قرارداد را سبک کنند. ميدانيم که بسياري از تاريخنگاران معتقدند که هماين قرارداد سنگين ورساي بود که ملت آلمان را تحقير کرد و زمينهساز ظهور نازيسم و تلاش رايش سوم براي سلطه و احاطه بر اروپا شد. ايشيگورو با روايت گردهمآييهاي سراي دارلينگتن تلاش ميکند به نوبهي خود خوانندهاش را به ملاقات تاريخ ببرد و به ريشهيابي دلايل جنگ جهاني دوم و شکلگيري و قدرتگيري نازيها و فاشيستها بپردازد. او سالهاي پس از جنگ جهاني دوم را هم روايت ميکند و روي اين موضوع انگشت ميگذارد که چهطور سادهانديشي و فريبخوردن اشراف و سياستمداران انگليسي به زوال امپراتوري بزرگ بريتانيا و حتا از بين رفتن اشرافيت و طبقهي اعيان شد – چه لرد دارلينگتن، با همهي حسن نيتاش، درواقع بازيچهي دست آلمانها بوده است.
در پايان سفر استيونز ـ و پايان داستان ـ ميبينيم که او در حسرت شکوه و جلال گذشته ميسوزد و عمرش را تباه شده ميپندارد. لرد ـ که، گفته شد، مشخص شده نه آن مرد رويايي و صلحطلب استيونز، که آلت دست نازيها بوده ـ مرده است، سراي دارلنيگتن به آقاي فارادي امريکايي فروخته شده (نمادي از قدرتگيري امريکا و تسلط آن بر اروپا،) طبقهي اعيان که استيونز عميقن به آن وابسته بوده از بين رفته، و حتا عشق ميس کنتن که پيشتر آنرا از دست داده بوده و حالا به بازيابياش کورسوي اميدي داشته همچونآن نافرجام مانده است. پيرمردي به استيونز غمزده و شکستخورده ميگويد که نبايد از بابت گذشته ناراحت باشد چرا که «بهترين قسمت روز شب است» و او حالا بايد به فکر آينده و سالهاي خوب پيش رو باشد.
هرچند، در ظاهر اينطور به نظر ميآيد که استيونز قصد دارد بازماندهي روز ـ يا همآن بازماندهي عمرش ـ را دريابد، و تصميم او براي جلب رضايت ارباب جديد به اين برداشت راه ميبرد، اما همهچيز حاکي از اين است که اين دروغي و سرابي بيش نيست؛ اين را از بيماري خود پيرمردي که آن جمله را به استيونز ميگويد، از رنج ميس کنتن در پايان زندهگياش، از حسرت خود استيونز، از عمر بر باد رفتهي لرد دارلينگتن، از شکوه ويرانشدهي انگليس، و از اروپايي که هنوز از ويرانههاي جنگ سر برنياورده ميتوان فهيمد.
به عقيدهي من، ايشيگورو در «بازماندهي روز» راوي شکست است؛ شکست تفاهم، شکست عشق، شکست رويا. همهي آدمهاي کتاب شکستخوردهاند، از لرد دارلينگتن و دوستان بهظاهر صلحطلباش گرفته تا جنگطلبهاي نازي، از استيونز گرفته تا ميس کنتن، از پدر استيونز تا آقاي کاردينال و فرزند جواناش، و در بازهاي بزرگتر ميتوان گفت اين «تاريخ» است که تسليم «خشونت» شده و جهان و همهي مردماناش را به «بازنده»هايي بزرگ بدل کرده است. و حالا پرسش اين است که آيا بازماندهي تاريخ بهترين قسمت آن خواهد بود؟ ...
از «بازماندهي روز» در سال ۱۹۹۳ فيلمي با کارگرداني «جيمز ايوري» و با بازيهاي محشر «آنتوني هاپکينز» (در نقش استيونز) و «اما تامسن» (در نقش ميس کنتن) ساخته شده است. من اين فيلم را ـ که هشت نامزدي براي اسکار هم داشت ـ خيلي دوست دارم و چندين بار آن را ديدهام، اما بايد اذعان کنم که، با همهي جذابيتاش، هرگز به پاي رمان ايشيگورو نميرسد. داستان فيلم در جزييات بسيار با رمان متفاوت است، و در بيان احساسات و تفکرات کاراکترها و نمايش روحيات آنها، همچوناين در تصوير کردن کنه وقايع سياسي مورد اشاره در اثر، توفيق رمان را ندارد.
فکر ميکنم نياز به گفتن نباشد که «بازماندهي روز» را «نجف دريابندري» به فارسي برگردانده است. اين ترجمهي پخته و اسطقسدار دنياي تجربهاي که پشتاش قرار دارد را به وضوح عيان ميکند. غلو نيست اگر بگوييم کار دريابندري نه يک ترجمه که «آفرينش تازه»اي از اثر ايشيگورو محسوب ميشود و تبلور خلاقيت مترجم براي رسيدن به اوج وفاداري و نزديکي به متن اصليست.
| منتخبی از 40 سال داستاننویسی آذرآئین منتشر میشود | |
| قباد آذرآئین منتخبی از 40 سال داستاننویسی خود را در قالب مجموعه داستان «از باران تا قافله سالار» منتشر میکند. | |
قباد آذرآئین در گفتگو با خبرنگار مهر از تالیف آثار داستانی تازهای از سوی خود خبر داد و گفت: مجموعه داستانی با عنوان «از باران تا قافله سالار» را به مناسبت چهلمین سال داستاننویسی خودم برای انتشار در اختیار نشر قطره قرار دادهام که منتخبی است از 40 سال داستاننویسی من در فضای ادبیات ایران. وی ادامه داد: در این مجموعه، نخستین داستان کوتاهم که با عنوان باران در سال 1346 در نشریه ادبی بازار چاپ شهر رشت منتشر شد تا داستانهای کوتاهی که با عنوان قافله سالار در سال 86 منتشر شد را قرار دادهام. نویسنده مجموعه داستان «چه سینما داشتنی داشت یدو» افزود: این مجموعه داستان همچنین گزیدهای از مجموعه داستانهای من با عنوان حضور، هجوم آفتاب و ... را تا سال 86 در خود داراست. این نویسنده در ادامه از تالیف رمان تازه خود با عنوان «من ... مهتاب صبوری» خبر داد و گفت: سالها قبل گفته بودم که اگر روزی رمانی نوشتم که در فضایی غیر از جنوب رخ داد، خود من اولین منتقد آن هستم، ولی خب این رمان الان نوشته شده و من با آن نوعی خرق عادت کردهام. وی افزود: این رمان به تعبیر خودم دارای یک فضای اجتماعی آنلاین است و به نوعی باید آن را رمان شهری در فضایی رخداد غیر از جنوب بدانیم که نوشتنش سالها دغدغه ذهنی من بود. به گفته آذرآئین این رمان که از سوی نشر روزنه منتشر خواهد شد به موضوع تلاشهای بیوه زنی برای نجات خود از چهارچوبهای نجات جامعه مردسالارانه پیرامون خود میپردازد و به نوعی سعی دارد چهره اجتماعی زن در جامعه امروز تهران را به نمایش بگذارد. از این نویسنده همچنین مجموعه داستان «داستان من نوشته شد» در نشر ثالث و مجموعه داستانکهای «گاو شقایق را نمیفهمد» در نشر افراز در دست انتشار قرار دارد. |
پدرو پارامو، اثری بدون قهرمان
جایگاه پدرو پارامو یا خوان رولفو در ادبیات امریکای لاتین کجاست؟ آیا کومولا همان مکزیک است؟ پدرو پارامو کیست؟ مفاهیم اصلی این اثر چیست؟ شیوهی روایت رولفو در این اثر چیست؟ بلقیس سلیمانی بحث خود را بر اساس سوالات فوق چنین طرح کرد: در ادبیات امریکای لاتین آثار برجستهای وجود دارند که در اصطلاح به آنها آثاری دربارهی پدران وطن اطلاق میشود. مراد از پدران وطن کسانی هستند که در ایجاد تحولات اجتماعی موثر بودهاند. پدرو پارامو، در کنار «سور بز» نوشتهی بارگاس یوسا، «پاییز پدرسالار» نوشتهی مارکز و «توسل به روش» نوشته کارپانتیه، در زمرهی این آثار قرار دارد. در حقیقت، پدرو پارامو پیشگام این آثار است، این اثر بر مارکز در نوشتن صد سال تنهایی تاثیری به سزا داشته است. ماکوندو و کومولا هر دو سرزمینهای تباه شده هستند.
سلیمانی در ادامه بحثش ضمن طرح سوالاتی دیگر، به بسط این سوال پرداخت که «آیا کومولا همان مکزیک است؟»: آیا خوان رولفو، کومولا را به عنوان یک شهر حاشیهای مطرح کرده است؟ کومولا نشانهای از مکزیک در حال تحول است یا مکزیکی که در آن تباهی و ویرانی به فراوانی وجود دارد؟ به نظر میرسد که نویسنده در این اثر، تحولات اجتماعی و تاریخی انسان مکزیکی را در بستر تحولات یک روستا، از طریق یک شخصیت مرکزی بیان کرده است. به عبارت دیگر او از این طریق، کل مکزیک را مد نظر قرار داده است، از این رو میتوان گفت کومولا یا استان خالیسکو حاشیه نیست، بلکه نشانهای از مکزیک است. برخی معتقدند که این اثر یک اثر منطقهای و بومیگرایانه است چون فرهنگ، آداب و رسوم یک منطقه را ترسیم کرده است، اما مساله این است که این منطقه به تنهایی استقلال ندارد، متصل میشود به تحولاتی اجتماعی که در سطح وسیعی در منطقه، در حال رخ دادن است، در واقع این اثر نمایانگر اضمحلال فئودالیسم و پدرو پارامو آخرین فئودال در حال تباهی است.
وی در بررسی و تبیین شخصیتهای اصلی رمان پدرو پارامو گفت: در حقیقت آنها بهانهاند برای جستوجوی گذشته و هویت. «پرسیادو» فرزند پدرو پارامو مسیری را برای شناخت گذشته پیش گرفته است، میتوان گفت که پدرو پارامو شخصیت اصلی است، ولی قهرمان نیست. او دو ویژگی اساسی دارد، هم مرکز حیات است و هم مرکز تباهی. آبادانی روستا به او وابسته است، وقتی دست از کار میکشد، باعث ویرانی روستا است، یعنی شخصیتی دو وجهی دارد: هم خیر است و هم شر. به همین دلیل است که بعد از مرگ او روستا ویران میشود و ما به تمامی با مردگان مواجه میشویم. این نوع شخصیتپردازی یکی از ویژگیهای رولفو است. پرسیادو هم قهرمان نیست و ویژگیهایی چون پارامو دارد، به طور معمول در ادبیات کلاسیک، قهرمان کسی است که از جهان مردگان گذشته و از آن خبر میآورد اما شخصیتهای این اثر در جهان مردگان میمانند. در مجموع میتوان گفت که پدرو پارامو اثری است بدون قهرمان، این نوع ساختار و شخصیتپردازی در آن دوره بسیار بدیع و تازه است، چراکه در ادبیات آن زمان هنوز قهرمان پروری رواج داشته است. از این جهت پدرو پارامو اثری ممتاز است.
سلیمانی افزود: بسیاری بر این اعتقادند که رابطهی پدرو پارامو و پرسیادو همان مضمون همیشگی را به یاد میآورد، رابطهی جستوجوی پدر به وسیله پسر که وجه معنایی آن میشود جستجوی هویت، به اعتقاد من این معنای ضمنی به طور دقیق در این کار متجلی است، جستوجوی گذشته، جستوجوی هویت و جستوجوی مکزیک، که میتوان آن را معنای اصلی اثر تلقی کرد. پدرو پارامو در لحظهی تاریخی خود، وجود دارد، به این معنا که نمیتواند در لحظهی دیگری وجود داشته باشد، او در لحظهای وجود دارد که مناسبات اقتصادی بر پایهی زمینداری و فئودالیسم است او دیگران را تحت سلطه و سیطرهی خود دارد، این گونه است که او چنین مناسباتی را ایجاد و ارزشگذاری میکند، بنابراین این شخصیت در چنین شرایطی متولد شده است. از دیگر سو میتوان پدرو پارامو را ساخته و پرداخته دو وجه دانست: وجهی متاثر از طبیعتی خشن که نمونه آن را میتوان در دشت سوزان دید و دیگری اجتماعی خشن که محصول تحولات اجتماعی آن دوره از تاریخ مکزیک است.
وی در ادامه، مفاهیم مرکزی رمان پدرو پارامو را توضیح داد: مرگ، گناه و هویت مفاهیم اصلی آثار رولفو را تشکیل میدهند، گناه با مرگ مرتبط است و هویت وابسته به گذشته. مرگ در آثار رولفو، زادهی مناسبات اجتماعی، تحولات تاریخی و مناسبات و ابزار تولید است. میدانیم که انقلاب مرگزاست، انقلاب مکزیک نیز از این قاعده مستثنی نیست، از دیگر سو مناسبات اجتماعی هم مرگزا هستند، پارامو یک فئودال است، مرگ و میر آدمها در دست اوست، سیل و خشکسالی و عوامل طبیعی هم تولید مرگ میکنند، در مجموع میتوان تمام مناسباتی را که در آثار رولفو وجود دارند، مرگزا دانست. در این اثر روایت از جهان مردگان بر آمده، حال آنکه به اعتقاد من روایت، خود نشانی از زندگی است، چراکه روایت مردگان حاکی از تمایل آنان به زندگی است و آن را فرا میخواند، به عبارتی روایت تولید زندگی میکند. همان طور که در ادبیات شرقی، شهرزاد مرگ را به وسیله روایت پس میزند.
سلیمانی، مفهوم مرکزی دیگر یعنی گناه را مورد بررسی قرار داد: گناه مفهومی است وابسته به مفهوم مرگ. دین، یکی از مضمونهای همیشگی آثار رولفو است، اما از بطن این موضوع همیشگی گناه سر بر میآورد و در اصل همین مسئله است که روایت را میسازد، به این دلیل است که جهان مردگان خاموش نیست، آرامش و سکون ندارد، از این رو میتوان گناه را عامل روایت و عامل بیتابی مردگان دانست. اما جالب توجه است که در چنین روایتی لحظات مرده وجود ندارد، حال آنکه اگر از منظر روایتشناسی نگاه کنیم، روایت جهان مردگان باید تصویرگر جهانی باشد راکد و منفعل. پدرو پارامو این گونه نیست، سرشار از حرکت است، شخصیتها دیالوگ دارند و صاحب حواساند. این عوامل باعث شدهاند که روایت ریتم داشته باشد.
سلیمانی هویت را وابسته به گذشته دانست، او رویکرد پرسیادو، شخصیت رمان پردو پارامو، را از همین دیدگاه مورد بررسی و واکاوی قرار داد: گذشته او مربوط است به پدرش و یک روستا، بنابراین به روستا باز میگردد. گذشته او ثمرهای از مرگ را در خود دارد، چراکه سپری شده است. هر چیز سپریشدهای بهره از مرگ دارد، این مفهوم در داستان پدرو پارامو با سفر پرسیادو به جهان مردگان متبلور شده است. جالب توجه است که هویت نیز واقعیتی محکم و پابرجا نیست، همواره بخشی سلبی است و نشانههایی از مردگی و اضمحلال را در خود دارد، هرگز ثابت و جازم نیست، در این اثر هویتها سیال، ناامن و در حال تغییر هستند، این گونه است که این مفهوم به عنوان یکی از مفاهیم مرکزی این اثر در ارتباط مستقیم با مرگ است.
سلیمانی ادامه داد: پرسیادو در اصل در جستوجوی لحظهی حقیقت به معنای متداول آن در آثار کلاسیک، نیست. لحظهای که ادیپ میداند کیست و در واقع لحظهای که کسی به ماهیت و هویت اصلیاش پی میبرد، میتوان تحت عنوان نمودی از لحظهی حقیقت در ادبیات کلاسیک عنوان کرد، پرسیادو در پی چنین لحظهای نیست، گو اینکه رولفو خیلی نمیخواهد به این سوال پرسیادو پاسخ بدهد، بلکه میخواهد به مخاطبانش پدرو پارامو را بنمایاند.
وی در رابطه با سبکی که در نگارش این رمان به کار گرفته شده، گفت: به اعتقاد بسیاری، این اثر متعلق است به سبک رئالیسم جادویی و این درست است، به سبک آثاری که مسائل عادی را به شیوهای غیر عادی طرح میکنند رئالیسم جادویی اطلاق میشود، به نظر میرسد که رولفو هم به طور دقیق همین رویکرد را داشته است. او از تباهی و اضمحلال یک روستا و بر مسند قدرت نشستن یک نفر و همچنین تباهی او صحبت میکند، اما به شیوهای غیر معمول. او روایت خود را از جهان مردگان آغاز میکند و در جریان داستان پدیدهها مدام عینیت خود را از دست میدهند، رئالسیم جادویی ناچار است با عینیات و جزئیات روایت را پیش ببرد، یکی از بسترهای اعمال چنین روشی صحنهپردازی است ولی در این اثر چنین چیزی وجود ندارد و ساختار بر اساس روایت شکل گرفته است.
رولفو، متاثر از برونته
شیوا مقانلو ابتدا به دقت رولفو در پرداخت دقیق و مونتاژ متریک پدرو پارامو اشاره و تصریح کرد: پرداختن به چنین ویژگیهایی از این رو نیست که نویسنده بخواهد آنها را به رخ بکشد، چراکه این ویژگیها در آثار بسیار زیادی وجود دارند، مهم این است که در این اثر چه بحثی با این ضرباهنگ و ساختار زیبا مطرح شده است. به اعتقاد من جذابیت کار رولفو در این است که از ریشههایاش نوشته، دغدغههای بومی و منطقهای را طرح کرده است، در عین حال که مضمونهای اصلی او بینالمللی هستند. برخی مارکز را متاثر از رولفو میدانند ولی به اعتقاد من او بر نویسندگان متاخر، مثل آلنده هم تاثیر داشته است، در اصل اگر بخواهیم چنین رویکردی داشته باشیم، رولفو را نیز در برخی موارد باید متاثر از برونته بدانیم.
وی تاکید کرد: به اعتقاد من برای پرداختن به چنین اثری بهترین روش نوتاریخگرایی است، مطابق این روش که از ۱۹۹۰ به این سو در نقد ادبی مطرح شده است، اگر بخواهیم اثری را به شکلی صحیح بفهمیم، باید به بستر تاریخی آن رجوع کنیم و به طور متقابل اگر بخواهیم درک خوبی از تاریخ فکری و فرهنگی یک دوره داشته باشیم، باید ادبیات و سایر آثار تاریخی و فرهنگی آن دوره را مورد بررسی قرار دهیم، به اعتقاد من این روش در بررسی و نقد پدرو پارامو مناسب و کارآمد است، یعنی از دانش جمعی و دانش فرهنگی استفاده کنیم، تا رابطه متقابل بین ادبیات و غیر ادبیات را دریابیم، در این نوع نقد محتوای ادبی و غیر ادبی به طور کامل بر هم میغلتند، از حرکت آنها میتوان به نتیجهای مطلوب رسید.
مقانلو، لازمهی به کارگیری چنین رویکردی در نقد پدرو پارامو را پرداختن به دوران کودکی و زندگی رولفو دانست و افزود: در خردسالی او دو اتفاق مهم صورت گرفته که نه تنها او را برای آینده، که کتاب او را هم ساختهاند، این دو اتفاق، هم تاریخ فردی خوان رولفو را تعیین کردهاند و هم تاریخ جمعی کشورش را، یکی کشته شدن پدرش، مرگ مادر و بزرگ شدن او در خانهی پدربزرگش است و دیگری جنگی است که وابستگان کلیسا ایجاد کردند. در جریان این جنگ کشیش کتابخانه کلیسا را به منزل پدربزرگ او منتقل کرده، او که در خانه پدربزرگ است با انبوهی کتاب مواجه شده، و به مطالعه آنها پرداخته است. عامل دیگری که بر تاریخ فردی رولفو تاثیر داشته منتخبی از اشعار و ابیات عامیانه مکزیک است. به اعتقاد بسیاری از منتقدان رد پای این اثر در پدرو پارامو دیده میشود، شغل رولفو به عنوان یک فروشنده سیار را نیز میتوان بر این عوامل اضافه کرد.
وی ادامه داد: به این ترتیب، خوان رولفو با فرهنگ بومی و باورهای اسطورهای آشنا شده است. در نهایت این تاثیرات ما را به یک بافت و بستر مرکب از سه چیز رهنمون میشوند، باورهای عامیانهی مکزیک، تکنیکهای مدرن داستانی و یک طنز سیاه و دیدی تلخ که میتوان گفت از دیدگاه رولفو ناشی شده است. نکته مهم دیگر این است که آثار بسیاری هستند، که به منطقهای خاص میپردازند، پوشش، عادات غذایی، باورهای مذهبی و ویژگیهایی از این دست را مد نظر قرار میدهند و در کل از منظری به داستان نزدیک میشوند که ما آن را ناحیهگرایی یا منطقهگرایی مینامیم، اما زیبایی کار رولفو در این است که ناحیهگرایی را به طور صرف دستمایه کار خود قرار نداده، در حالی که جغرافیای واقعی و رئال را انتخاب کرده است. او از سرزمینی واقعی، سرزمینی درونی ساخته، شخصیتها، نسل و بشریتی منحصر به فرد و بینظیر آفریده که در عین حال دغدغههای جهانی هم دارند.
مقانلو در بسط بیشتر چنین ویژگیهایی افزود: ما با کومولایی روبهرو هستیم که در نقشهی جغرافیا وجود دارد، اما مردهها و زندهها، گذشته و آینده، نزدیک و دور و اینجا و آنجا همگی در بطن آن وجود و حرکت دارند. در پدرو پارامو بین مرگ و زندگی خطکشی و مرزبندی مشخصی وجود ندارد، از این رو رولفو بشریتی متفاوت خلق کرده است که دغدغههایی شبیههای دغدغههای همه ما دارد. به اعتقاد من به این دلیل است که این اثر را پیشگام رئالسیم جادویی میدانیم، اما خود آن را نمیتوان خیلی دقیق به رئالیسم و رمانتیسیسم تجزیه کرد، رولفو زبان و منطق خاص خود را دارد و با آنها به آدمهایاش زندگی میدهد، این منطق هیچ قضاوتی ارائه نمیکند، به همین دلیل است که به زعم اوکتاویو پاز اهمیت کار رولفو در این است که به جای تفسیر و تبیین و تشریح فقط تصویر کرده است.
وی تصریح کرد که رولفو به عمد بسیاری از اتفاقات را حذف کرده و از این طریق توانسته بر مخاطب خود تاثیر گذار باشد، به زعم مقانلو شیوه رولفو مبتنی بر نوشتار تجربی است، وی این مفهوم را مهمتر از بحث مضمونی رئالیسم جادویی ارزیابی کرد و ادامه داد: رولفو به ساختاری رسیده که در زمان خودش نو و تازه بوده است، از این رو هم ترجمه این آثار دشوار است و هم قواعد نوشتاری آنها، به این معنا که یک نقطه، یک ویرگول و حتی یک خط در نظام نوشتاری این دست آثار معنا مییابند.
مقانلو رویکرد رولفو به مرگ را تشریح کرد: دلبستگی او به مرگ، به انتقام گیری، به سختی طبیعت و به روابط سخت ولی پایدار خانوادگی، خیلی خوب در آثارش دیده میشود. همچنین بحث پدرسالاری که وابسته است به فئودالیسم، در این آثار به خوبی نمایان هستند. در پدرو پارامو هم ریشه مرگ است و هم میراث، پدر چیزی جز مردن نیاورده است و نمیتواند چیزی جز آن برای فرزندانش باقی بگذارد. ما در این اثر شاهد یک ساختارشکنی بدیع هستیم، اینکه در نیمهی داستان در مییابیم که راوی مرده است، وقتی جریان یک داستان با روایت اول شخص پیش میرود، بستری مناسب برای همذات پنداری مخاطب فراهم میشود، از این رو کشتن و حذف او بسیار دشوار به نظر میرسد و به طور قطع جسارت فراوانی میخواهد.
وی به کارگیری این روش و ترفند را نشان از حرکت داستان در مسیری اسطورهای دانست و تاکید کرد: مراد، طرح اسطورهها تنها در چارچوب باورهای مردم منطقه نیست، بلکه ساختار اسطورهای مطرح است، در اسطورهها زمان حلقوی است، خطی حرکت نمیکند از این رو نمیتوان تشخیص داد که تاریخ کجاست و اسطوره کجا، در این اثر با چنین ساختاری مواجهیم، با روایت و زمان غیر خطی، شاید به این دلیل، این ویژگی را بنیاد رئالیسم جادویی میدانیم.
مقانلو از ورای این منظر اشاره به قول بارت را ضروری دانست: «اسطوره تاریخ را به طبیعت تبدیل میکند». این رای به این معناست که تاریخی هست که همیشه از اسطورهها حمایت و جایگزینها و بدیلهای آن را رد کرده است، حالا اسطورهها چنان این تاریخی که آنها را حمایت کرده تایید میکنند که آن را به شکل چیزی کاملا طبیعی بازمی نمایانند نه به شکل تاریخی بیرونی، یعنی به نحوی خود را در فرهنگ جا میاندازند که ما میگوییم این در اصل خود طبیعت است، بر تاریخی که آنها را حفظ کرده صحه میگذارند و آن را طبیعی جلوه میدهند. البته این بحث بارت بیشتر راجع به محصولات فرهنگی است، ولی به اعتقاد من در اینجا هم صدق میکند، در این اثر قضایا آن قدر عینی و شفاف بیان میشوند که ما از هیچ چیزی تعجب نمیکنیم.
برای این کتاب ، در کتابخانه تان جایی باز کنید
اگر پس از خوانش رمان"از پائولوکوئلیو متنفرم"نخواهیم گرفتار ذوق زدگی بشویم و اعلام کنیم که کاری کارستان آفریده شده است،اما بی انصافی است اگر از کنار این کتاب ، بی اعتنا بگذریم و نپذیریم که با یک "تفاوت" سرو کار داریم....آن ها که " از پائولو....." را نوعی ادبیات عامه پسند دیده اند، نه این کتاب را فهمیده اند نه حتا شناختی از ادبیات عامه پسند دارند.
هنرامیدی سروراین است که از یک موضوع کارشده و ملموس،رمانی قابل دفاع آفریده و همین خطرکردن، به تنهایی، بی آن که امتیازات دیگر کتاب برشمرده شود،قابل تقدیر است...
من برخلاف آن ها که دست رد بر سینه ی این کتاب می گذارند و غیر منصفانه انگ عامه پسند بودن بر پیشانی اش می زنند، معتقدم که این رمان خوشخوان و تامل برانگیز—اتفاقن-نوعی ریشخند و نقد این گونه رمان هاست—اگر حرف این منتقدین را بپذیریم، باید آرزو کنیم ای کاش ما در زمینه ی ادبیات عامه پسند چند کتاب این چنینی می داشتیم!—
رضا، شخصیت کلیدی رمان، در حلقه ی یاران سطحی نگر و الکی خوشش تنهاست.کسی درکش نمی کند . حرف هایی که او در خلوت خود یا در مواجهه با این دوستان برزبان می آورد، گواه تنهایی اوست و این که او از "جنم" و سنخ دیگری است. او در جمع دوستانی که "کیمیاگر" پائولو کوئلیو کتاب بالینی شان است،راه به راه از شاملو یاد می کند ..با صادق هدایت کل کل می کند...طنز بهرام صادقی را می شناسد و "فراسوی نیک و بد" نیچه را به عنوان کادوی تولد انتخاب می کند..من این تمایز رضا با دوستانش را تعمیم می دهم به تمایز این رمان با رمان های عاشقانه ی دیگر..
پس حالا از من قبول کنید که ما با کتابی "دیگر"سر و کار داریم که بی شک جایش در قفسه ی رمان های کتابخانه مان خالی بوده است.برای نویسنده شدن تصمیم نگرفتم، خودش سراغم آمد!

در میانهی دهه هشتاد چهره شد، به ویژه با اثر تحسین شده «هجوم آفتاب» این سالها مصادف بود دوران تازهای برای او که درست نقطه مقابل دوران کمکاریاش در گذشته قرار میگرفت. عمر داستاننویسی او حالا به چهل سال رسیده، و دور نیست که به همین مناسبت گزیده ای از آثارش را منتشر کند، به مناسبت چهلسالگی داستاننویسی قباد آذرآیین به سراغش رفتیم، تا با او درباره فصلهایی از این چهل سال صحبت کنیم، او در سالی که گذشت یکی از پرکارترین دوران کاریاش را پشت سرگذاشت، اولین رمانش «عقربها را زنده بگیر» و مجموعه داستان «چه سینما رفتنی بود یدو» منتشر کرد، همچنین داستانهایی متعددی از که در وبسایتها و نشریات مختلف به چاپ رسید و البته آثاری نیز در دست انتشار دارد و مهمتر اینکه دو اثرتازه او با توجه محافل ادبی نیز روبهرو شدند. با این اوصاف میبینیم زمانی بسیار مناسب برای صحبتکردن با این داستاننویس باسابقه و جنوبیست./ حمید رضا امیدی سرور
***
در داستانهایتان زیاد به گذشته و ظاهرا خاطرات دوران کودکی خود ارجاع میدهید، برای شروع خوب است اشارهای بکنید به این دوران، کی و کجا به دنیا آمدید و سال های کودکی را چطور سرکردید؟
- من در دهم فروردین ماه ۱۳۲۷در مسجدسلیمان متولد شدم. پدرم کارگر اخراجی شرکت نفت بود. او ما را با فعلگی و کارگری بزرگ کرد. کودکی سخت و فقیرانه ای داشتم. به قول چخوف “کودکی من دور از کودکی گذشت” آن چه شما دررمان “عقرب ها را زنده بگیر” میخوانید، حدیث نفسی است که دقیقن واگویهی همین دوران است.
خانوادهی شما هم مثل اغلب کارگران و کارگران شرکت نفت در خانههای سازمانی زندگی میکرد؟
- پدر من کارگر اخراجی شرکت نفت بود. به این گروه کارگرها اصطلاحن میگفتند black listیعنی مشمول لیست سیاه این کارگران از تمام مزایای کارگری محروم می شدند.
از کی کتاب خواندن را شروع کردید، در این دوره چه کتابهایی را میخواندید؟
- کتاب خواندن را ، نه با خواندن کتاب های کودکان، که با “امیر ارسلان نامدار” آغاز کردم. تنها کتابی که در خانه داشتیم. این مربوط به دوران دبستان بود. در دوران دبیرستان چون پولی برای خرید کتاب نداشتم، از کتابخانهی کوچک شهرمان استفاده میکردم. بعدها به لطف دوستی به نام اسکندر امیدی، که کتابخانهی پرو پیمانی داشت، با آثار صادق هدایت و دیگر نویسندگان بزرگ آشنا شدم (همیشه ممنون و مدیون این دوست بزرگوار خواهم بود).
نویسندگان هم نسل شما و همچنین نسلهای قبل و بعد شما هم اغلب با خواندن آثار هدایت ادبیات برایشان جدی میشد، به همین دلیل از هدایت هم زیاد تاثیر یمگرفتند، شماهم جزو این دسته قرار میگیرید؟
- خب، بدیهی است علاقمندان به آثار داستانی ، اول سراغ نویسندگانی می روند که معروفیت بیشتری داشته باشند. در آن دوران من هم مثل هم نسلانم و نسل های پیش تر، کسانی جز جمال زاده و هدایت و در مراحل بعدتر ، چخوف را نمی شناختم. پس گرایش من طبعن باید به سوی آثار این نویسندگان باشد.
در این دوره آثارکدام نویسندگان را میخواندید یا میپسندیدید؟
- فکر می کنم در پاسخ به سوال قبلی شما به این سوال نیز جواب داده باشم. با این توضیح که هرکتاب دیگری هم به دستم می رسید ، حتا بی توجه به نام نویسنده اش، صرفن برای فرو نشاندن عطشی که داشتم می خواند.م
گاه در زندگی زمانی میرسد که به خودمان میگوییم که میخواهیم نویسنده شویم؛ این اتفاق چه زمانی برای شما افتاد و کی کار نوشتن را شروع کردید؟
- برای نویسنده شدن “تصمیم” نگرفتم نویسندگی به سراغ من آمد.اولین داستان من در سال ۱۳۴۵ با نام ” باران” در نشریهی ادبی “بازار” چاپ رشت منتشر شد. این نشریه به همت والای انسانی بزرگ و قابل ستایش به نام محمد تقی صالحپور منتشر میشد که خدمات این انسان فرهیخته و بزرگ به ادبیات ما جاودانه خواهد ماند. یادش گرامی و روحش شاد.
بچه جنوب بودید اما اولین داستانتان را در نشریهای در شمال کشور منتشر کردید؟ آنوقتها در جنوب هم جنگها و نشریاتی منتشر می شدند؛ چرا برای آنها داستانتان را نفرستادید؟
- نمیتوانم جواب قانع کننده ای به شما بدهم..فرستادن داستان” باران” برای “بازار” به توصیه ی دوست نویسنده و هم محلی ما_علی مراد فدایی نیا_بود. انتشار این داستان ، انگیزه ای بود که من بازهم با “بازار” و دیگر نشریاتی که روان شاد محمدتقی صالحپور، گردانندهی بخش های ادبی آن بود، همکاری کنم. شاید به همین دلیل تمام داستان های آن سال های من در نشریات چاپ شمال منتشر شده اند و نیازی نمی دیدم که با نشریات بومی همکاری کنم.
کار کدام نویسندهها را بیستر میپسندید؟ آیا نویسندهای هست که از آثارش در داستاننویسی تاثیر گرفته باشید؟
- هر نوشتهی خوبی تاثیر خود را بر ذهن و زبان نویسندهی تازه کار خواهد گذاشت. من از نوشتههای احمد محمود، صادق هدایت، صادق چوبک، هوشنگ گلشیری و بهرام حیدری (نویسندهی همشهری و همتبارم) استفادهها کردهام. هر نوشتهی خوبی مرا سر ذوق می آورد فرقی نمیکند از چه کسی و در چه مقطع سنی و کاری باشد.
نخستین داستانهای شما در نشریات ادبی اواسط دهه چهل منتشر شده، درباره این دوره بگویید چه شد که داستانهایتان را برای این نشریات فرستادید؟
- دورانی که شما به آن اشاره کردید درخشانترین دوران ادبی ماست. و ما هنوز حسرت آن سالها را میخوریم. نشریات ادبی فراوان و تنفسگاهها ( با همهی بگیر و ببندها) متنوع بود. تقریبن هر استان برای خودش نشریه یا حتا نشریاتی ادبی و هنری داشت. ما واقعن برای فرستادن داستان برای آن همه جنگ و نشریه، مطلب کم میآوردیم. خوب طبیعی است که من هم مستثنا نبودم و نوشته هایم را مشتاقانه برای رساندن به مخاطبانم به همین خیل نشریات میدادم.
در سالهای آغاز فعالیت نویسندگیتان، با نویسندگان هم نسل خود و یا نویسندگان نسلهای قبل ارتباط داشتید؟
- من اصولن آدمی منزوی و خجالتی هستم. همین ویژگی هم بسیار بارها به من ضربه زده و البته خیلی جاها هم به دادم رسیده، حتا نجاتم داده. در شهر کوچک زادبومم(مسجدسلیمان) با فرهاد کشوری، بهرام حیدری( به نسبت کمتر) و علیمراد فدایینیا ارتباط داشتهام.
نخستین کتابها خود را در میانه و اواخر دهه پنجاه منتشر کردید، فقر یکی از ایدههای مضمونی ست که روی آن تاکید شده، این تاکید ناشی از تجربههای زندگی بوده یا فضای غالب آن سالها که نویسندگان با نگاهی رئالیستی و نمایش فقر در آثارشان برای انتقاد از وضع موجود میپرداختند؟
- در بیان مختصرشرح حالم، اشاره کردم که نوشتههای من – مثل هرنویسدهی دیگر- بازتاب تجربههای زیستی من است و البته فضای غالب آن سالها – حضور شرکت نفت و خارجیها و برخورد سنت و مدرنیته (زندگی روستایی مردم زادبومم قبل از کشف نفت و زندگی کاملن متفاوت آنها بعد از حضور انگلیسیها و متعاقبن امریکاییها) نیز تاثیری غیرقابل انکاربر نوشته های من داشته است.
از اواخر دهه چهل تا اواسط دهه هفتاد و قریب به سه دهه فعالیت تنها سه مجموعه داستان کوچک (به لحاظ حجم) منتشر کردهاید، این فواصل طولانی بین انتشار آثار اولیه شما به دلیل کم کاری بوده و یا فضا برای انتشار آثارتان مهیا نبوده؟
- قاطعانه می گویم کم کاری نبوده. گواه صادقش همکاری مستمر من در آن سالها با من نشریات و جنگهای ادبی است، اما میتوان نبود فضا برای انتشار نوشتهها به صورت کتاب را پذیرفت. راستش با وجود آن همه نشریه و جنگ چندان ضرورتی برای انتشار کتاب احساس نمیکردم البته شرایط زندگی هم در این تاخیر بی تاثیر نبوده است.
در کدام یک از نشریات و جنگها داستانهایتان را منتشر میکردید؟
- نشریات:بازار، کادح، گیله وا، پیام شمال( تمام این نشریات به همت دوستان شمالی بخصوص زنده یاد صالحپور منتشر می شدند)..خوشه، فردوسی، نگین، رودکی،آیندگان ادبی ، بنیاد، تماشا( بخش ادبی اش زیر نظر منوچهر آتشی منتشر می شد) ، رستاخیز جوان و نامه ی کانون نویسندگان ایران.
به نبود فضا برای انتشار کتاب اشاره کردید، میدانیم که دو سه دهه پیش کمتر ناشران تمایل داشتند که کار نویسندگان جوان را منتشر کنند، مگر آنها که اسم و رسمی پیدا میکردند، اغلب هم نخستین کتابهای شان را به سرمایهی خود و تیراژ پایین منتشر میکردند، شرایط برای شما چگونه بوده؟
- من ، قبل از انقلاب و سالهای اوایل انقلاب دو کتاب منتشر کرده ام که هردو مربوط به دوره ی سنی نوجوانان بودند اولی به نام” پسری آن سوی پل” که نشر ققنوس منتشرش کرد و دومی به نام” راه که بیفتیم، ترسمان می ریزد”که نشر پیشرو چاپش کرد و کتاب ها زیر نظر علی اشرف درویشیان منتشر می شد. در مورد تیراژ باید بگویم که درآن سالها وضع بسیار مطلوبی داشتیم و کتاب ها در تیراژ بالا منتشر می شد.تعدادتیراژ”پسری آن سوی پل” را نمی دانم اما تا آن جا که یادم هست ” راه که بیفتیم…”تیرازی حدود ۲۰ هزارداشته است.
در طول سالهای اخیر شاهد یک اقبال به ادبیات داستانی بودهایم، نامهای تازهای پا به میدان گذاشتهاند و ناشران هم کم و بیش از انتشار این آثار استقبال میکنند، این مساله را به نفع ادبیات داستانی ارزیابی میکنید؟ آیا به نظر شما این افزایش کمی با افزایش کیفی هم همراه بوده؟
- اقبال به ادبیات داستانی البته خبر خوشایندی است. به میدان آمدن نامهای تازه و استقبال ناشران از این نامها هم شوق برانگیز است و درنهایت به نفع ادبیات، اما نباید از هول حلیم توی دیگ بیفتیم یا خدای نکرده ناشران ما به فکر سوء استفاده از این شرایط بیفتند. داستان نویسی کار ظریف و خطیری است. اگر به نویسندهی جوانی با یک کار هرچند درخشان بیش از حد بها داده شود و خیلی لی لی به لالایش بگذارند، ممکن است ظرفیت این همه تشویق را نداشته باشد و توقع او را بالا ببرد و روی کارهای آتیاش تاثیر منفی بگذارد. متاسفانه کار نقد ما هم قبل از این که ضابطهمند باشد براساس رابطه ها شکل میگیرد.
آینده ادبیات داستانی در ایران را چطور ارزیابی میکنید؟
- من آیندهی ادبیات داستانی را درخشان میبینم. ما در جهان بستهای به سر نمی بریم و ادبیات داستانی ما با تاثیر از ادبیات پیشرفتهی جهان راه خود را به سوی تعالی و درخشش ادامه خواهد داد. اما ای کاش ما به کپی رایت میپیوستیم و ادبیاتمان را که از ادبیات داستانی کشورهای پیرامونی، حتا ادبیات جهانی چیزی کم ندارد از این انزوا در میآوردیم.
در میان نویسندگان تازهای که این سالها قلم بدست گرفتهاند کار چه کسانی را میپسندید؟
- نمی دانم منظورتان از”این سالها” چه سالهایی است. اما من همانطور که قبلن گفتم هرنوشتهی خوبی را بی توجه به نام نویسندهاش ستایش. میکنم اگر میخواهید کسانی را نام ببرم میتوانم از افرادی چون: سناپور، ابوتراب خسروی، محمد رضا صفدری ، ، حسن محمودی و یوسف علیخانی نام ببرم.
برخی معتقدند دوران نوشتن شاهکارهای ادبی به سر آمده، لااقل در ایران در یکی دو دهه اخیر شاهد انتشار آثاری شاخص همپای کلیدر، همسایهها، شازده احتجاب و از این دست نبودهایم؛ اگر بر این باورید علت را چه میدانید؟ اگر معتقدید آثار برجستهای در این سطح نوشته شده آنها را نام برده و دلایل خود را توضیح بدهید؟
- “بزرگی” نسبی است، مثل هر امردیگری. میدانیم که آثار ادبی بازتاب شرایط زمانی و مکانی نویسندهاند. بدیهی است فراغ بال، آرامش خیال و بود ونبود آزادی اندیشه در خلق آثار درخشان یا منحط بسیار موثر است. درمورد ادبیات داستانی خودمان، ما با توجه به تمام فشارهای ممیزی و داغ ودرفشها، آثار قابل توجهی داشته ایم و دست به قلم های جوان ما خوش درخشیده اند.( به دلایلی نمی خواهم نویسنده ی خاصی را نام ببرم) در ادبیات داستانی جهان هم یوسا و پل استر، را میتوان به عنوان “بزرگ” نام برد. بنابراین دوران آفرینش شاهکارهای ادبی به پایان نرسیده است.
عمدهی آثار شما را داستان کوتاه تشکیل می دهد، آیا این رویکرد به داستان کوتاه دلیل خاصی دارد؟
- خیر، دلیل خاصی ندارد. جز الزامات متن و تنبلی من.
اخیرا حسن محمودی در نقدی بر تنها رمان شما، در عین اشاره به ارزشهای این کتاب در بخش های نخستین آن، گفته بودن این رمان میتوانست مجموعهای از داستانهای کوتاه خوب باشد، نظر شما چیست، فکر نمی کنید در داستان کوتاه تبحر بیشتری دارید؟
- نقد جناب محمودی خوب و بی طرفانه و دقیق بود. من به ایشان زنگ زدم و تشکر کردم. اما ایشان به بخش پایانی کتاب یعنی به بخش” فرجام” ایراد داشتند و معتقد بودند کتاب نیاز به ویرایش دارد.این داستان ها البته که کوتاه اند اما کتاب ، نه مجموعهای از داستان های کوتاه ، که یک رمان است. تلقی ما از رمان باید دگرگون شود. کتاب یک قهرمان اصلی دارد به نام ” صفر” و تعدادی قهرمان فرعی. برخورد و رابطهی صفر با قهرمانهای فرعی کتاب، داستان را پیش میبرد… صفر حدیث نفس میگوید و واگویهی خاطرات البته که پراکنده و غیرمنظم است. با تمام این دلایل من خودم را بیشتر یک داستان کوتاه نویس می دانم تا یک رمان نویس.
آیا شما هم خود را جزو نویسندگان مکتب جنوب می دانید؟ اصولا چرا نویسندگان جنوبی تا این اندازه در آثارشان به زادگاه خود می پردازند؟
- نمیدانم این مکتببازیها و مرزبندیها از کی باب شده و اصولن دردی از ادبیات داستانی ما دوا می کند یا نه…من زاده و بزرگ شدهی جنوبم و جز از جنوب از جای دیگری نمی نویسم . یعنی راستش بلد نیستم بنویسم.اما این که چرا نویسندگان جنوبی خیلی اززادگاه خودشان می نویسند، راستش جواب قانع کنندهای برایتان ندارم. البته حرف شما هم کاملن مستند نیست، مثلن مهشید امیرشاهی و گلی ترقی و سپانلوی شاعرعمدهی آثارشان پیرامون زادگاهشان است که می دانیم که تهرانی هستند نه جنوبی. اما تنوع موضوعات و مرکز ثقل بسیاری از تحولات و دگرگونیها بودن –مخصوصن اقتصادی ناشی از کشف نفت و حضور فرنگی ها و به تبع آن اختلاف طبقاتی غیرقابل باور که همهی ما آن را با گوشت و پوستمان حس کرده ایم- می تواند دلیل ترویج این نوع ادبیات حدیث نفسی باشد.
البته منظور من این نبود که فقط نویسندگان زاده جنوب از زادگاه خود مینویسند نویسندگان بسیاری از مناطق دیگر هم داریم که به زادگاه خود می پردازند، مثل یوسف علیخانی که پیشتر هم نامبردید. اشاره من به پررنگ بودن این مسئله در میان نویسندگان جنوبیست.
- موضوعات و محمل های داستانی در جنوب بسیار متنوع تر از دیگر استان های ماست ..ما در جنوب مسئله ی مهم “نفت” را داریم و به تبع ان مسائل کارگری، فرهنگ چند گانه داریم : بختیاری و عرب و بندری _به علاوه فرهنگ هایی که با مهاجرانشان که برای کار جذب خوزستان شده اند..ما دوران کودکی مان را با کار آغاز کرده ایم. درواقع خیلی از ما “کودکی” نکردیم. نان آور بودیم.پس طبیعی است که وقتی به عنوان نویسنده دست به قلم می بریم نوشته هامان حدیث نفس و بازتاب جان کندن های دوران کودکی مان باشد.
آیا رمان تازهای در دست نوشتن دارید؟ از آثار تازه و در دست انتشارتان بگویید؟
- رمان نه، اما داستان کوتاه، آری… یک مجموعه داستان به نام”داستان من نوشته شد” نزد نشر ثالث دارم و یک مجموعه داستان کوتاه کوتاه به نام”گاو شقایق را نمی فهمد” که مجوز هم گرفته در نشر افراز..تازگی ها هم به میمنت! چهل سال نوشتن،مجموعه داستانی شامل ۴۰داستان آماده کرده ام به نام ” از باران تا قافله سالار” که گزبده ای است از داستان های کتاب های اول و دوم من(حضور-شراره ی بلند) و داستان هایی که تا سال ۱۳۸۶نوشته ام.
این روزها بحث ادبیات عامه پسند و لطمهای که به ادبیات جدی می ند مطرح می شود نظر شما درباره ادبیات عامه پسند چست؟
- متاسفانه این بحث را دوست فرهیختهمان جناب یوسف علیخانی مطرح کردند. با تمام علاقه ای که به علیخانی دارم معتقدم کار ایشان نوعی ریسک و خطرکردن بوده. و راهی که می روند پایان خوشی ندارد ضمن این که ایشان ارزشهای ادبی و نویسندگی خودشان را وجه المصالحهی این کار کردند.
بحث ایشان ناظر به دیدگاهی در ادبیات است که اصالت را به خواننده میدهد، آیا شما به اینکه آثارتان خوانندگان زیادی داشته باشد اهمیتی نمیدهید؟
- اصالت به کدام خواننده؟ آیا جناب علیخانی نمی دانند خواننده ی این گونه آثر چه طیفی هستند؟ ما به جای این که به بهانه ی اصالت دادن به خواننده سطح نوشته های خودمان را تا حد درک آن ها پایین بکشیم باید تلاش کنیم این گونه خواننده ها را تا سطح نوشته های جدی بالا بکشیم.
جوایز ادبی فعال در حال حاضر را چگونه می بینید؟ آیا به نظر شما کمیت در این جوایز بر کیفیت غلبه ندارد؟
- جوایز ادبی که تولدی نویددهنده و امیدوارکننده داشته اند،متاسفانه- اگر نه درتمامی مراتب- گرفتار انحراف و تحریف از خط و مشی تعیین و تعریف شده خود گردیدند تا جایی که دربعضی موارد رفیق بازی و رابطه و باندبازی جای ضابطه را اشغال کرده. اما نفس جایزه البته که خوب است.
انتشار در «مد و مه» ششم بهمن ۱۳۹۰
برچسبها: حمید رضا امیدی سرور, قباد آذرآیین, گفتگو